تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه تفسیر طبری فراهم آمده در زمان سلطنت منصوربن نوح سامانی — صفحة 768

مساهمون:

ص٧٦٨
بگفت . ايشان ازين سخن غمناك شدند ، و بحيلت كار اين برايستادند . و اين برادران يوسف هروزى ببايستى رفتن از پس گوسفندان بجايگاهى كه مر آن را قطيعه خوانند « 1 » ، از كنعان بيك فرسنگ ، آنجا بودندى تا شبانگاه . چون شب آمدى به خانه باز آمدندى . پس همه بر آن نهادند كه مر يوسف را بخواهند از پدرش و او را بكشند . و مهتر برادران يهودا بود ، چون از يهودا گذشت شمعون بود . پس يهودا را پيش كردند و همه پيش پدر رفتند ، گفتند ، بايد كه مر يوسف را بما باز دهى تا او را بقطيعه بريم و شبانگاه باز تو باز آريم ، تا او نيز دل تنگ نشود . پدرشان گفت من بترسم كه او را از پيش چشم خويش جدا كنم ، باشد كه شما جايى رويد و او را گرگ بخورد ، چنانك گفت عزّ و جلّ :
قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي
- الى قوله -
إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ .
« 2 » عصبه گروهى باشد . پس بر پدرشان ايستادند . يوسف « 3 » بديشان سپرد . و يعقوب از آن كار بر كراهيت بود و لكن بمراد آن ده پسر كرد . چون برفتند دلش برهمى بود . « 4 » پس برخاست لختى از پس ايشان برفت تا او را چگونه همى برند ، پس او را بدان نزديكى نيكو همىبردند . پدرشان بازگشت . و برادران همه بر آن بودند كه او را بكشند . پس يهودا گفت من همداستان نباشم كه شما او را بكشيد ، و گر بكشيد من بارى بدين كار اندر نيايم .
هامش
( 1 ) - قطيعه خواندند . ( خ ) - قطيعه خوانند . ( صو . نا ) ( 2 ) - يوسف ، 14 ، 13 . ( 3 ) - برايستادند تا يوسف را . ( خ . نا ) ( 4 ) - دلش بد همى بود . ( نا ) - دلش پر تشويش بود . ( صو ) - دلش بر همى بود . ( خ ) - پر همى بود ( ؟ )