هفت گاو سطبر و فربه كه مىخورند آن را هفت نزار و لاغر ، و هفت خوشهء سبز و ديگر « 1 » خشك ، مگر باز ايم سوى مردمان ، مگر ايشان بدانند *
47 - گفت : بكاريد هفت سال از غله « 2 » هر آنچه بدرويد آن ، و بگذاريد « 3 » آن را اندر خوشهء آن مگر اندكى از آنچه مىخوريد *
48 - پس آيد از پس آن هفت سال تنگى سخت و قحط و مىخورند آنچه از پيش بنهاده باشيد « 4 » ايشان را ، مگر اندكى از آنچه پنهان كنيد « 5 » *
49 - پس بيايد از پس آن سالى كه اندران تنگى باشد مردمان را و اندران فراخ خرج كنيد « 6 » *
50 - و گفت پادشاه كه : بباريد به من او را ، و چون آمد به دو فرستاده ، گفت : بازگرد سوى خداوند تو ، بپرس او را كه چيست حال زنانى از زنان كه « 7 » ببريدند دستها ايشان ؟ حقّا كه خداى من بكيد ايشان « 8 » داناست *
51 - گفت : چيست حال شما چون دوست داريد يوسف را از تن « 9 »
هامش
( 1 ) - و ديگران . ( خ ) - و رجوع شود به آيه 43
( 2 ) - گفت كشت كنيد هفت سال پيوسته . ( خ . نا ) - بايد كشتن هفت سال دمادم پيوسته . ( صو )
( 3 ) - بدرويد شما دست باز داريد و را . ( صو ) - بدرويد دست بداريد آن را . ( خ . نا )
( 4 ) - پيش كنيد . ( نا ) - آنچه پيش خوردى كرديد . ( خ )
( 5 ) - انبار كنيد . ( خ ) - اندر انبار نهاده باشيد .
( نا )
( 6 ) - پس بيايد از پس آن سالى باران آيد مردمان را و اندران بفراخى گردد .
( خ ) - سالى اندران فرياد رسيد مردمان را و اندران بفراخى افتيد . ( نا ) - سالى اندران سال باران دهند مردمان را و اندران سال شيره كنند . ( صو )
( 7 ) - تا چه بودست كار زنان آنكه . ( خ ) - بچه رسيد حال آن زنان آنان كه . ( صو )
( 8 ) - بسگالش ايشان . ( خ ) - بمكر آن زنان . ( نا )
( 9 ) - چيست كار شما كه بخواستيد يوسف را از بهر خويش ؟ ( خ )