ازنجا برفت تا بمشرق ، وز مشرق برفت تا مغرب ، و هم چنان بر سر آن آب همى گشت . و چون بدانجايگاه برسيد كبيت المعمور بود كه امروز خانهء مكّه است ، هفت راه كشتى آنجا طواف كرد . پس برفت و همى گشت تا همه جهان غرقه شدند ، و هيچ خلق نماند بجهان اندر مگر آن گروهى كه با نوح بكشتى اندر بودند .
چون خداى عزّ و جلّ خواست كه آن عذاب باز گيرد گفت :
يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ ، وَ يا سَماءُ أَقْلِعِي ، وَ غِيضَ الْماءُ وَ قُضِيَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ .
« 1 » گفت يا زمين فرو خور آب ، و يا آسمان باز گير آب . و البلوع فرو بردن آب باشد به زمين ، و القلوع باز گرفتن آب باشد از آسمان ، و ابلعى امر باشد زمين را كه آب فرو خورد ، اقلعى امر باشد آسمان را كه آب باز گيرد . « 2 » پس كشتى برابر كوه جودى بيستاد ، و زمين آب فرو خورد ، و كشتى نوح بر سر كوه جودى به زمين آمد ، و نوح از كشتى بيرون آمد ، و جهان همه آب ديد .
پس نوح كلاغ را بفرستاد ، گفت برو ، و پاى برهنه بر زمين نه ، و بنگر كه آب عذاب چند مانده است . آن كلاغ برفت و بر زمين شد ، جايى مردار يافت بر آن مردار بنشست و خود بنزديك نوح نيامد . پس نوح بدان كلاغ دعا كرد ، گفت خداى عزّ و جلّ ترا به چشم مردمان خوار كناد . و كلاغ خوار گشت به چشم خلق اندر ، و بميان مردمان اندر آرام نيست او را .
پس نوح مر كبوتر بفرستاد ، گفت برو و نگاه كن تا آب عذاب
هامش
( 1 ) - هود 44
( 2 ) - خور . . . گير . ( خ . نا )