آمد و كنعان غرقه شد . چنانك كه گفت : و حال بينهما الموج فكان من المغرقين . « 1 » پس نوح بدان كار اندر ماند ، گفت :
رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي ، وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ ، وَ أَنْتَ أَحْكَمُ الْحاكِمِينَ .
« 2 » گفت يا رب اين پسر من از منست و وعده تو حق است و تو حاكمترين حاكمانى . گفت تو گفته بودى كاهل تو هلاك نكنم . خداى گفت عزّ و جلّ :
يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ .
الى الايه . « 3 » گفت يا نوح اين پسر تو نه از اهل تو است كه او كارهاى ناشايست كرد . مپرس ازان كه ترا نيست دانش ، كه من خداوندم ترا پند همىدهم تا نباشى از نادانان .
پس كشتى نوح از زمين برخاست ، و نوح هر چه بجهان اندر چهارپايان بود جفت جفت همى كرد ، و اندر طبق زيرين كشتى همى كرد تا بخر رسيد ، و خر را بكشتى اندر همى راند . ابليس دست بدنبال خر اندر زده بود ، هر چند نوح خر را همى زد هيچ بكشتى اندر همىنرفت .
پس نوح تنگ دل شد و خر را گفت ، يا ملعون اندر رو ، چون اندر آمد ابليس [ را ] ديد گفت « 4 » يا ملعون چرا آمدى اندر اينجا ؟ ابليس گفت بفرمان تو آمدم . نوح گفت من كى گفتم ترا كه اندر آى ؟ ابليس گفت من دست بدنبال خر اندر زده بودم ، تو خر را گفتى يا ملعون اندر رو و ملعون من بودم اندر رفتم .
پس كشتى بر سر آب بيستاد راست ، پس آب برآمد چندان كوهى كه اندر جهان بلندتر بود ، چهل رش آب از بر آن كوه بر شد ، و كشتى نوح بر سر آن آب همى رفت . چنان كه خداى عزّ و جلّ خواست آن كشتى
هامش
( 1 ) - هود 43
( 2 ) - هود 45
( 3 ) - هود 46
( 4 ) - خر اندر شد ، و ابليس از پس خر اندر شد . چون نوح بكشتى اندر شد ابليس را بكشتى اندر ديد . نوح گفت . ( خ )