تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه تفسیر طبری فراهم آمده در زمان سلطنت منصوربن نوح سامانی — صفحة 700

مساهمون:

ص٧٠٠
سرهنگ گفت بمحلّت ما گندپيرست « 1 » و او را يكى گاو بود كه او را و فرزندان او معيشه « 2 » ازان گاو بود . پس آن گاو بمرد و گندپير از غم آن همى گريست ، و آن گاو همه خورده بودند مگر سرش مانده بود . جرجيس عصاى خويش مر آن گندپير را داد و گفت برو آن استخوانهاى او گرد كن ، و چادرى برو پوش ، و اين عصاى من برو نه . آن گندپير بشد ، و هم چنان بكرد ، و آن گاو زنده گشت بفرمان خداى عزّ و جلّ . و آن روز كه آن گاو زنده گشت چهار هزار مرد بخداى جرجيس ايمان آوردند . پس ملك بفرمود تا آن چهار هزار مرد بياوردند ، و همه را به عذاب بكشت . جرجيس را گفت بگو اگر خداى ترا حق است « 3 » تا دست من از بندگان خويش كوتاه كند . جرجيس گفت ايشان اندر بهشت‌اند و ايشان را بدين جهان حاجت نيست . پس ملك همى نان خورد و چهار تن از وزيران به او بودند هر كسى بر كرسى نشسته بودند ، جرجيس را گفتند اگر خداى تو حقّ است بگو اين كرسيهاى ما بدان درخت باز برد كه خود اين ازان درخت است ، و ميوه پديدار آرد تا ما ازان درخت بخوريم . جرجيس گفت اين بر خداى من آسانست . دعا كرد هم اندر ساعت آن كرسيها بدان درخت باز شدند ، و برگ بيرون آوردند و ببار آمدند ، و ايشان ازان ميوه بخوردند و هم نگرويدند . پس يكى ازان وزيران گفت اگر ملك اين را به من دهد چنان كشم كه هرگز زنده نشود . ملك گفت نبايد كه من اين را عذابى ديگر كنم .
هامش
( 1 ) - يكى گندپيرست . ( خ . نا ) ( 2 ) - او را معيشت . ( صو . نا ) ( 3 ) - اگر خداى تو حق است . ( خ . نا . صو )