پس ملك بفرمود تا جزّارى بياوردند و جرجيس را اندام اندام كردند ، و آن گاه هر اندامى بهفت پاره كردند ، وانگه پاره پاره به آتش همى سوختند تا خاك گشت . پس چون شب آمد خداى عزّ و جلّ جرجيس را زنده گردانيد چون ملك از خواب بامداد بيدار گشت جرجيس را ديد پيش او ايستاده ، او را عجب آمد .
پس وزير ديگر ملك را گفت او را به من ده تا بكشم چنان كه هرگز زنده نباشد . پس اين وزير بفرمود تا صورتى بكردند از روى بر مثال اسبى ميان تهى آن ، بفرمود تا ميان آن صورت پر از نفط كردند و جرجيس را اندر ميان صورت كردند ، و گوگرد بياوردند و بدان صورت اندودند ، از بيرون ، و آتش بدان صورت اندر بستند و همىسوختند تا جرجيس چون آبى گشت . خداى عزّ و جلّ ميكائيل را عليه السّلم بفرستاد ، تا آن صورت برگرفت و به زمين بر زد ، و بانگى ازان بيامد چنان كه ملك و خلق آن شهر بشنيدند ، و بىهوش گرديدند .
پس خداى تعالى جرجيس را زنده گردانيد بقدرت خويش . چون ملك بهش آمد جرجيس را ديد پيش او ايستاده . پس ملك او را بفرستاد بخانهء گند پيرى كه او را هيچ طعام نبود تا از گرسنگى بميرد . پس آن گند پير همىگريست . جرجيس گفت يا مادر چرا مىگرى . گفت از گرسنگى همىگريم . پس جرجيس دعا كرد تا درختى برآمد سبز ، و بار برآورد ، و زان همىخوردند . پس ديگر روز بدان محلّت ملك بگذشت آن درخت سبز ديد ببار آمده . گفت اين آن جادو كردست .
پس وزير ديگر گفت اين جرجيس را به من ده تا من او را بكشم .
پس جرجيس را بفرمود تا به زمين بدوختند و گردونها بياوردند و هر چه
ترجمه تفسیر طبری فراهم آمده در زمان سلطنت منصوربن نوح سامانی — صفحة 701
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٧٠١