و بار چهارم برهانم . آن فريشته آن سنگ از پشت جرجيس برداشت ، و دست و پايش بگشاد ، و درست كردش ، وز زندان بيرون آورد . ديگر روز بامداد ملك نگاه كرد جرجيس پيش او ايستاده بود . ملك گفت ترا كى از زندان بيرون آورد و بدين خانه كى آورد ؟ گفت آن خداى كه مرا و ترا بيافريد .
پس ملك وزير خويش را گفت اين چه بايد كردن ؟ گفتند اين جادويست ، اين را همى جادوى بايد كه مقهور كند . چهل مرد جادوى بياوردند ، و پيش ملك زمين بشوريدند « 1 » و گندم بكشتند ، و اندر ساعت برست ، و سبز گشت ، و خوشه برآورد ، و زرد گشت ، و بدرودند ، و آس كردند ، و نان كردند ، هم اندر ساعت . پس ملك ايشان را گفت چنان خواهيم كه اين جرجيس را در ساعت سگى گردانيد . پس اين جادوان قدحى بياوردند ، و پر آب كردند ، و به دو اندر دميدند ، و مر جرجيس را دادند تا بخورد . جرجيس آن را بستد و گفتبسم اللَّه الرّحمن الرّحيم . لا يضرّ مع اسمه داء فى الارض . بسم اللَّه افتتحت ، و على اللَّه توكلت ، اللَّه اللَّه ربى لا اشرك به شيئا . و بدان قدح اندر دميد افسون كرده ، و بخورد ، « 2 » هيچ گزند نكرد او را ازان . جادوىگان گفتند ايّه الملك اين كار بجادوى نيست « 3 » .
پس يكى ازان سرهنگان ملك گفت ، اگر اين كار بجادوى بودى او مرده زنده نتوانستى كردن . ملك گفت كرا زنده كرده است ؟ آن
هامش
( 1 ) - پس چهل مرد جادو را بياوردند تا پيش ملك ز مى بشوريدند . ( خ ) - چهل مرد جادوى را بياوردند و بفرمودند تا پيش ملك جادوى كردند ، گاوى را بياوردند و پيش ملك ز مى بشوريدند . ( نا )
( 2 ) - و بدان قدح افسون كرده اندر دميد و بخورد .
( نا ) - و بدان قدح اندر دميد و بخورد . ( خ )
( 3 ) - پس آن جادوان گفتند ايها الملك اين كار جادوى ما نيست . ( خ ) - جادوان گفتند ايها الملك اين كار بجادوى نيست . ( صو )