و چه خواهى ؟ گفت من بندهء خدايم ، بيامدم تا ترا بگويم كه تا از بندگان خداى چه خواهى كايشان را همى عذاب كنى ؟ و تو ضعيفترين خلقى و ترا او آفريدست ، و همىفرمايى كه چيزى را سجده كنيد كه نه اندرو نفع است و نه ضرّ . ملك گفت تو از كجايى و كيستى ؟
جرجيس گفت من بندهء خدايم ، و پسر بندهء خدايم ، وز حدّ شامام ، و نام من جرجيس است . آمدم كه ترا بخداى خوانم ، و نصيحت كنم . ملك گفت اگر چنين است كه تو همى گويى بايدى كه كار تو ازين بهتر استى و اين مردمان كه بت همىپرستند همه توانگراند . اينك فلان بندهء اين بت است ، او را چندين خواسته است ، و پنج شش تن را نام برد . يكى طريسان « 1 » نام بود ، و يكى فيفون ، « 2 » و سديگر ساييم . « 3 » گفت بندهء خداى چنان بايد كه ايشاناند ، كه هر كسى را ازيشان صد هزار دينار است .
و خداى ترا چه دادست ، تا بدانيم و زين دست باز داريم ، و دين تو گيريم .
جرجيس گفت نگر تا بخواسته فريفته نشوى كه خواستهء اين جهان چيز نيست . مرا پيغامبراناند ، كه مرده زنده كند [ چون ] عيسى بن مريم ، و ايشان را فلق البحر بود چون موسى بن عمران كه خداى با او سخن گفت ، همچنين باشد نه چنان كه تو همىگويى . ملك گفت « 4 » اين
هامش
( 1 ) - طويسان . ( نا ) - طريسان . ( خ . صو )
( 2 ) - قيفون . ( صو ) - فيقون . ( نا ) - فيفون . ( خ )
( 3 ) - سايم . ( خ ) - ساتيم . ( نا )
( 4 ) - زنده كردند چون عيسى بن مريم و ايشان را فلق البحر بود چون موسى بن عمران كه خداى با او سخن گفت . و همچنين پيغامبران بسيار را نام برد ، و همچنين ابرهيم را برداد كه آتش بر او سرد گشت و چون اسحق با اسمعيل كه قربانش را فدا فرستاد . بنده خداى چنين باشد نه چنان كه تو همى گويى . ملك گفت . ( نا ) - چون عيسى و چون موسى كه مر او را فلق البحر بود و ابرهيم كه آتش برو سرد گشت و اسمعيل كه او را از قربان فدا فرستاد .
ملك گفت . ( خ )