و به زمين موصل ملكى بود نام داديانه ، « 1 » وز جبّاران بود ، و ملكت موصل و شام همه او را بود ، و بت پرست بود ، و بتى داشت نام او افلون بود ، و مردمان همه بتپرست بودند . گروهى مسلمان بودند بر دين عيسى .
و اين جرجيس و ياران همه سخت غمناك بودند از بهر آن كه مسلمانى آشكارا نمىتوانستند داشتن ، و كسى همى جستند كه اندر زينهار او شدند « 2 » تا كسى ايشان را چيزى نگويد . پس جرجيس با ياران سوى اين ملك داديانه آمد . و بدان روزگار خبر بملك برداشته بودند كه اندر پادشايى تو كسهااند كه بت نمىپرستند . و اين ملك با حشم خويش از شهر بيرون رفته بود ، و اين بت افلون را بيرون آورده بود ، و آتشى بلند كرده بود ، و هر كسى كه اندران شهر آمدى اين بت افلون را سجده بايستى كردن . هر كى آن بت را سجده نكردى او را به آتش « 3 » بسوختى .
پس كاروانى همىآمد و جرجيس بدان كاروان اندر بود . چون نگاه كردند آن حال بديدند . جرجيس گفت من بارى اين بت را سجده نكنم ، و فراز روم و اين ملك بخداى باز خوانم ، تا بخداى بگرود ، و بندگان خداى را سجدهء بت نفرمايد . و گر مرا بكشد من ببهشت روم دوستر دارم كه بداخر مرا ببايد « 4 » مردن .
پس اين تدبير بكرد ، و آن خواستها كه مرين ملك [ را ] « 5 » آورده بود همه بياران خويش قسمت كرد ، و خود پيش آمد و ملك خشمآلود بود ، و جرجيس پيش او بيستاد ، و ملك خشم آلوده گفت تو كيستى
هامش
( 1 ) - موصل اندر ملكى بود نام او داديانه . ( خ . صو . نا ) - تاريخ طبرى « داذانه »
( 2 ) - بزينهار او اندر شوند . ( خ )
( 3 ) - بدان آتش . ( خ . صو )
( 4 ) - كه آخر مرا ببايد مردن ، بارى شهيد باشم دوستر دارم . ( خ ) - كه هم مرا ببايد مردن ، و بارى اين ملك مرا بىداد بكشد شهيد باشم دوستر دارم از آنكه بمرگ بميرم . ( نا )
( 5 ) - نسخ ديگر .