با مالك بن عوف همه پيش پيغامبر آمد [ ند ] و مسلمان شدند ، و طايف بدين روزگار گشاده شد . و السّلم « 1 » .
بازگشتيم به قرآن .
هامش
( 1 ) - مردمان كه بيامدند و مسلمان شدند پيغامبر خواسته و زن و فرزند بديشان باز داد و ديگر خواستها قسمت كرد و قسمت بو سفيان چنان كه آمد بداد و بر سرى صد اشتر بدادش ، و زان اشتران كه بوسفين را داد يكى [ بود ] كمرس سيمين داشت . و بو سفيان خود بنزديك حرب نيامده بود و چندين چيز او را بداد . و اندر نهان پيغامبر را بديها همى گفت . و زنش هند خود بگفته آمدست كه او بكافرى اندر چه گفت و چه كرد با پيغامبر .
و كس برگماشت تا حمزة بن عبد المطلب را بكشتند . چون ايشان همه مردند كار بمعاويه رسيد ، آن نيز كه او كرد بحرب صفين نيز گفته آمدست ، و آنچه كرد با على بن ابى طالب ، و بفرمود تا حسن را بزهر بكشتند . پس چون كار بيزيد افتاد نيز گفته آمدست كه چه كرد از معاملتهاى بد . و عبد اللَّه بن زياد را و عمرو [ كذا ] بن سعد را بفرستاد و بفرمود تا حسين بن على را و برادرزادگان او را بكشتند . و اين همه برين گونه بودست . و بدان وقت كه پيغامبر ما آن غنيمتها قسمت همىكرد مردى پيش پيغامبر بر پاى خاست . گفت يا رسول من چنان دانستم كه تو پيغامبر خدايى و ستم نكنى و داد كنى .
پيغامبر گفت عليه السّلم من چه بيدادى كردم ؟ آن مرد گفت يكى بارى اينست كه يك تن را صد اشتر بخشى و برخى را چيز مىندهى ، اين نداد باشد كه اين ستم باشد .
عمر بن الخطاب آنجا ايستاده بود گفت يا رسول اللَّه مرا دستورى ده تا اين مرد را بكشم . پيغامبر گفت تو او را نتوانى كشتن كه از پشت او فرزندان آيد كه آن فرزندان او را خوارجى گويند . علامت ايشان آنست كمر على را دشمن دارند وز پس مرگ من بر فرزندان من بيرون آيند و هلاكى فرزندان من بر دست ايشان باشد . پس مالك بن عوف بطايف رفت با آن سه هزار مرد و با اهل طايف حرب كرد و بسيارى بكشت زيشان . آخر الامر آن مهتران طايف از فرزندان مسعود همه بزينهار آمدند بنزديك پيغامبر عليه السلم . و مردمان طايف بدين روزگار مالك بن عوف همه پيش پيغامبر آمدند و مسلمان شدند ، و طايف نيز هم بدين روزگار گشاده شد . و السلم ، و صلى اللَّه على النبى محمد و آله اجمعين الطاهرين . ( خ )