بكشت ، و چون ايشان بمردند كار جهان بمعاويه رسيد ، و آن نيز [ كه ] او كرد بحرب صفّين بگفته آمده است ، و آنچه كرد بعلىّ بن ابى طالب رضى اللَّه عنه . و چون ايشان ازين جهان بيرون شدند بفرمود تا مر حسن رضى اللَّه عنه را زهر دادند وز پس او را بكشت بفرمان معويه . پس چند كارا بيزيد افتاد ، آن نيز بگفته آمد كه يزيد عبد اللَّه بن زياد را و عمر بن سعد را بفرستاد ، و بفرمود تا حسين على را و برادرزادگان او را بكشتند ، و اين همه بدين گونه بودست . « 1 » و بدان وقت كه پيغامبر ما عليه السّلم آن غنيمتها مى قسمت كرد مردى پيش پيغامبر بر پاى خاست ، گفت يا رسول اللَّه من چنان دانستم كه تو پيغامبر خدايى ، داد كنى ، و ستم نكنى ، چنان كز پيغامبران آيد . پيغامبر گفت من همى داد نكنم ؟ گفت نى . گفت چه بىداد كردم ؟ آن مرد گفت روا نيست كه يك تن صد اشتر بخشى و بعضى را هيچ نمىدهى ، وين نداد باشد كه ستم باشد . عمر بن الخطاب رضى اللَّه عنه آنجا ايستاده بود ، گفت يا رسول اللَّه دستورى ده تا من اين مرد را بكشم . پيغامبر گفت تو او را نتوانى كشتن كه از پشت او فرزندان آيند و آن فرزندان او را خوارج خوانند ، و علامت ايشان آنست كه مر على را دشنام دهند ، وز پس مرگ من بيرون آيند و هلاك فرزندان من بر دست ايشان باشد .
پس مالك بن عوف بر طايف رفت به آن سه هزار مرد و بسيار حرب كرد و خلقى زيشان بكشت ، و آخر الامر آن مهتران طايف از فرزندان مسعود بزينهار آمدند بنزديك پيغامبر عليه السّلم ، و مردمان طايف بدين روزگار
هامش
( 1 ) - از معاملتهاى بد ، و عبد اللَّه بن زياد را و عمر بن سعد را بفرستاد و بفرمود تا حسين بن على را و برادرزادگان او را بكشتند و اين همه بر اين گونه بوده است . ( خ )