سى مرد همىآمدند ، و اين ياران خاصّه خود شمشير همىزدند پيش اندر ، و هيچ خلق « 1 » ياراى آن نبود كپيش پيغامبر آمدندى « 2 » تا لواى پيغامبر راست كردند ، و تنى سه هزار از پس اندر آمدند و پيش حرب اندر شدند ، و على رضىّ اللَّه عنه اندر پيش بود ، يك حمله برگرفتند بر دشمن ، و سپاه دشمن روى بهزيمت نهادند ، و مسلمانان قوّت گرفتند ، هر كى كشته نشده بود باز آمدند ، و شمشير بكافران اندر نهادند ، همى كشتند و همى اسير كردند .
و مالك بن عوف چون دانست كار « 3 » ايشان ضعيف گشت با پنج هزار مرد كه به او بودند هزار و پانصد مرد را « 4 » بكشتند . مالك با مقدار سه هزار مرد بگريخت و به راه طايف شد ، و مسلمانان دست اندر كردند بكشتن ، و آوردن غنيمت ، تا چندانى غنيمت گرد آوردند كانروز يك فرسنگ جاى نبود از اشتر ، بشمار سيزده هزار اشتر بياوردند ، و گوسفند را خود عدد نبود . و زان كسها كه مالك ايشان را بستم بحرب آورده بود بيست هزار مرد كشته شده بودند .
و اندر ميان آن زنان زنى بود نام او اسما دختر حليمه ، آنك دايهء پيغامبر بود عليه السّلم از بنى سعد ، و اين اسما با پيغامبر صلّى اللَّه عليه همشيره « 5 » بود . او گفت مرا پيش پيغامبر ببريد . چون او را بديد اندر ساعت بشناخت ، « 6 » رداى خويش از پشت باز كرد و بفكند تا آن زن آنجا بر نشست .
آن زن بسيار بگريست ، و پيغامبر را صلّى اللَّه عليه آب به چشم اندر آمد . پس
هامش
( 1 ) - خلق را . ( خ . نا )
( 2 ) - آمدى . ( خ . نا )
( 3 ) - كه كار . ( خ . نا . صو )
( 4 ) - كه با او بودند پانصد مرد را . ( خ . نا ) - هزار و پانصد مرد را . ( صو . نا )
( 5 ) - هم شيره . ( نا . خ )
( 6 ) - پيش پيغامبر بريد . او را پيش پيغامبر آوردند و آشنايى بداد و بگفت كه مرا با كودكان و شوى بستم از بنى سعد آوردند . پيغامبر چون او را بديد اندر ساعت بشناخت . ( خ )