حق نادر زياده اصرار و استدعا كرده بود ، از جسارت نادر كه خلف وعده به او نسبت مىداد برآشفت . نادر بر آنچه گفته بود اصرار كرد و بعضى عبارات نامناسب به زبان آورد بهطورى كه بيگلربيگى تحمل نتوانست كرد و حكم داد او را به چوب بستند و زدند تا ناخنهاى پاى او ريخت و از خدمت بيرونش كردند .
مطالعهكنندگان تعجب نكنند از اينكه چگونه نسبت به يك صاحبمنصب بزرگ اينطور تنبيه جارى شده است ، چرا كه در ايران نسبت به اشخاصى كه درجات عاليه دارند ، اگر طرف بىميلى پادشاه واقع شوند همين رفتار مىشود و تمام نجبا هم اگر خلاف حكم رئيس خود را بنمايند ، ممكن است مورد همينگونه تنبيه واقع شوند .
نادر پس از آنكه بيرون شد چون وسيله و دوستى در دربار نداشت ، از اينكه دوباره به منصب برسد مأيوس بود به اين خيال افتاد كه به وطن اصلى مراجعت كرده و ميراث پدر خود را به دست بياورد چون به آنجا رسيد ، عمويش نسبت به او مهربانى زياد كرد . مدتى با خويشان خود زندگانى نمود ، اما همين كه به خيال رياست طايفه افتاد اول به ملايمت در خلوت اظهار كرد و بعد سخت ايستاد و حق خود را خواست ، عموى او سخت ايستاد و تن درنداد و نسبت به نادر بطور بىاعتنائى و تحقير رفتار كرد ، بستگان ديگر نادر هم به عموى او اقتدا كردند . نادر با غيرتى كه داشت نتوانست تحمل كند و بىچيزى و بىنوائى او به حدى رسيده بود كه براى قوت لايموت مجبور به قرض بود . از اين حالت به ستوه آمد و حق داشت . زيرا كه به پادشاه و مملكت خود خدمات بزرگ كرده و شايستهء احسان بزرگ بود ، به جاى احسان عزل و تنبيه و سياست ديد و چون به خويشاوندان خود رو آورد و حق موروث خود را خواست ، عموى او حق او را از او بازداشت و كسانى كه با او از يك نسل بودند و بايستى دوست او باشند ، دشمنى ظاهر ساختند و هيچ جهت نداشت جز اينكه او را رشيد و باجرئت دانستند و از هر جهت از خودشان بالاتر ديدند .
نادر در اين حالت افسردگى ، مصمم شد [ تا ] آنچه را نمىتواند به خوشى به دست بياورد ، به قوت بگيرد . با چند نفر مردان قوى كه مثل او بيچاره و از جان به تنگ آمده
ايران در زمان نادرشاه ( فارسي ) — صفحة 75
مساهمون: على اصغر عبد اللهى
ص٧٥