الواحها نبشته . و چنين گويند كه هشت لوح بود از گوهر و تورية برو كنده بود . و موسى از ميان ابر بيرون آمد و تورية بياورد ، و آن شريعتها بران پيران همى خواند . ايشان گفتند كه يا موسى بنى اسرايل ما را با تو از بهران فرستادهاند تا هم چنان كه تو سخن خداى بشنيدى ما نيز بشنويم . چون آنجا باز رسيم « 1 » ايشان را ازين حديث آگاه كنيم .
پس موسى از خداى تعالى حاجت خواست تا آن ابر سپيد بيامد و گرد آن هفتاد تن درآمد « 2 » ، و خداى عزّ و جلّ سخن خويش ايشان را بشنوانيد . و چون سخن خداى تعالى بشنيدند و از ميان آن ابر بيرون آمدند ، موسى را گفتند : يا موسى ما چنان خواهيم كه خداوند را به چشم سر ببينيم تا بدانيم كه اين سخن اوست . چون اين سخن بگفتند ، صاعقهاى از آسمان بيامد و اين هفتاد مرد را جمله بسوخت ، چنان كه گفت عزّ و جلّ :
وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً ، فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ .
« 3 » پس موسى پنداشت كه خداى تعالى ايشان را از بهر آن بسوخت كه آن مردمان بلب دريا گوساله همى پرستند « 4 » گفت يا رب :
لَوْ شِئْتَ أَهْلَكْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ إِيَّايَ ، أَ تُهْلِكُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنَّا ؟
« 5 » گفت : يا ربّ اگر خواستى ايشان را هلاك توانستى كردن از پيش و مرا نيز ، هلاك كردى بدانچه آن نادانان كردند از ما ؟ خداى عزّ و جلّ موسى را آگاه كرد كه من ايشان را از بهر آن هلاك كردم كه گفتند :
أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً
« 6 » .
پس موسى گفت : يا ربّ اكنون من باز بنى اسرائيل روم ، و گويند
هامش
( 1 ) باز رويم و رسيم . ( صو )
( 2 ) بيستاد . ( صو )
( 3 ) البقرة 55
( 4 ) پرستيدند . ( صو . خ )
( 5 ) الاعراف 155
( 6 ) النساء 153