كه پيران ما را ببردى و هلاك كردى بايد كه ايشان را زنده گردانى .
خداى عزّ و جلّ ايشان را زنده گردانيد ، و موسى ايشان را برگرفت و باز پيش بنى اسرايل برد ، و چون بنزديك بنى اسرايل باز آمدند نگاه كردند گروهى گوساله مىپرستيدند .
و موسى ريش و گريبان هارون بگرفت و گفت : چرا چون اين قوم گوساله پرستيدند تو پيش من « 1 » نيامدى و مرا آگاه نكردى ؟ هارون موسى را گفت :
يَا بْنَ أُمَّ لا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَ لا بِرَأْسِي ، إِنِّي خَشِيتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرائِيلَ ، وَ لَمْ تَرْقُبْ قَوْلِي .
« 2 » گفت : يا پسر مادر من ريش و گريبان من مگير كه من از آن مىترسيدم كه تو مرا ملامت كنى و گويى چرا قوم را بجا رها كردى .
پس موسى روى سوى سامرى كرد ، گفت : چه بود ترا كه اين قوم را برين كار داشتى كه گوساله پرستيدند ؟ چنان كه گفت عزّ و جلّ :
قالَ ، فَما خَطْبُكَ يا سامِرِيُّ ؟ قالَ ، بَصُرْتُ بِما لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُها ، وَ كَذلِكَ سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي .
« 3 » گفت : من آن ديدم از ايشان كه تو نديدى . قبضهاى خاك از پى پاى جبريل برگرفته بودم و بدان گوساله اندر انداختم ، تا بسخن آمد . و نيز تن من مرا بر آن داشت كه ايشان را هلاك كنم كه بس جاهل مردمانى يافتم ايشان را . موسى گفت :
كه من ترا نكشم و لكن تا زنده باشى ترا و فرزندان ترا با هيچ كستان عيش مبادا . و اين آنست كه گفت عزّ و جلّ :
فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَكَ فِي الْحَياةِ أَنْ تَقُولَ لا مِساسَ
. « 4 » پس آنكه گوساله پرستيده بودند گفت كه ايشان را ببايد كشتن ، و
هامش
( 1 ) تو از پس من . ( صو )
( 2 ) طه 94 ،
( 3 ) طه 96 ،
( 4 ) طه 97