قصهء موسى بن عمران و بنى اسرائيل به شهر جباران
چون فرعون به دريا غرقه شد بنى اسرائيل همه آن سوى دريا ماندند و فرعون با سپاه همه زير دريا بماند در زير آب . و هيچ خلق ازيشان بر سر آب نيامد . پس بنى اسرائيل گفتند كه : يا موسى ما ازين سپاه فرعون مىترسيم كه ايشان زير آب اندراند ، و هيچ خلق ازيشان بر سر آب نيامد ، باشد كه ايشان هنوز هلاك نشده باشند . بايد كه حاجت خواهى از خداى تا ايشان بر سر آب آرد تا ما ايشان را مرده ببينيم ، پس ايمن شويم .
موسى عليه السّلام از خداى تعالى درخواست تا آن سپاه فرعون هر چه بودند بر سر آب آمد ، از اسبان و سلاح و هر چه با ايشان بود ، و از آن وقت باز هرگز « 1 » هيچ مرده در زير آب بنماند .
پس چون سپاهش « 2 » و خواستها بر سر آب آمدند ، بنى اسرائيل اندر افتادند « 3 » و از آن خواستهاى فرعونيان از آب بيرون مىآوردند . و موسى ايشان را گفت كه : يا گروه بنى اسرايل اين خواستهاى ايشان كه شما از دريا بيرون مىآوريد روا نيست كه اين « 4 » خواستها با اين خداوندان همه اندر خشم خدايند . و ايشان فرمان موسى نبردند و از آن خواستها بيرون آوردند .
و بدان كنار دريا مردمان بسيار بودند . و ديهها بسيار بود . و آن مردمان از كسهاى فرعون بودند و ايشان سر گاو همى پرستيدند و مران
هامش
( 1 ) و سلاح و سوزيان و زان گاه باز نيز هيچ . ( صو )
( 2 ) با سپاهش . ( صو )
( 3 ) بنى اسرائيل همى رفتند به دريا اندرون شتاب همى كردند . ( صو )
( 4 ) نيست شما را كاين . ( صو )