تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه تفسیر طبری فراهم آمده در زمان سلطنت منصوربن نوح سامانی — صفحة 368

مساهمون:

ص٣٦٨
بود كه پيدا آمد . و چون سراقه باز گرديد پيغامبر و ابو بكر اشتر براندند و برفتند .

رفتن پيغمبر عليه السّلام بخيمهء ام معبد

و چون سراقه از پيغامبر بازگشت پيغامبر ايمن شد و دانست كه اكنون هيچ خلق بوى چيزى نتواند كرد . و روى بدان بيابان مدينه اندر نهادند ، و همى رفتند . و مزدورى از آن ابو بكر با ايشان بود و ايشان را بى راه ببرد ، و بيابانى صعب بود ، و هيچ طعامى نيافتند ، و سر بالااى بود و بران سر بالا رفتند ، و از دور نگاه ميكردند ، و خيمه‌اى پيدا آمد ، و روى بدان خيمه نهادند . و چون بدان خيمه رسيدند هيچ خلق را نديدند مگر پير زنى ، و اين پير زن پسركى داشت يسير و افكار ، چنان [ كه ] هيچ دست و پاى و اعضاءهاى او هيچ كار نمىكرد . همچون گوشت پاره‌اى آنجا افتاده بود « 1 » . و بزكى را ديدند آنجا بسته هم پير و عاجز و گرگن و از گله باز مانده كه هيچ رمق زندگانى درو نمانده بود « 2 » . و ايشان اين پير زن را گفتند كه تو كيستى و بدين بيابان در چه كار مىكنى ؟ پير زن گفت كه من شوهرى دارم و چند سر گوسفندان داريم ، و اكنون شوهرم گوسفندان بصحرا بعلف‌زار برده ، و من اين جايگاه اين پسرك يسير عاجز نگاه مىدارم كه خود از جاى برنتواند خاست ، و نام اين پسرك را معبد است و مرا امّ معبد خوانند .
هامش
( 1 ) يكى پسر بود افكار شده و دست و پاى آن پسر شده ، و آن پسر مقعد بود برجاى بمانده . ( صو . خ ) ( 2 ) يكى بزكى را ديدند آنجا بسته . ( صو . خ . ن ) ( بى اينكه صفتى براى بز آورده شود )