معبد بصحرا مىدويد تا شوهر خويش را بدست آورد ، و اين قصّه و حال پيش او بگفت ، و معبد پسر را درست گشته پهش پدر برد ، و از شادى و خرّمى چنان بودند كه در پوست نمىگنجيدند .
و پدر معبد همانگه از شادى و خرّمى معبد را و بزك را كه بشير آمده بود هر دو برداشت و روى بمكّه نهاد . و گفت كه من بپرسم كه اين دو مردكى بودند كه از مكه بدر آمده بود [ ند ] و مىگذشتند ، و اين حالتها و عجايبها ازيشان پديد آمد .
و چون بمكّه رسيدند بانگ همى زدند كه اين دو مردكى بودند كه از مكّه بدر آمده بودند ، و بخيمهء ما بگذشتند ، و اين پسر مرا درست گردانيدند كه چندين سال بود كه يسير و عاجز شده بود و بر پاى نمىتوانست خاست . و اين بزك نيز چندين گاه بود كه از شير شده بود ، و باز شير آوردند .
و زمانى در مكّه مىگرديد ، و زمانى بكوه صفا رفتى ، و زمانى بمروه .
و مردمان مكّه به دو گرد مىآمدندى ، و آنجا همى گرديد و اين شعر همى گفت :
شعر پدر معبد در مدح پيغمبر عليه السّلام
جزى اللَّه ربّ النّاس خير جزائه * رفيقين حلّا خيمتى امّ معبد
هما نزلا بالبرّ و ارتحلا به « 1 » * فافلح من امسى رفيق محمّد
دعا [ ها ] بشاة حائل فتحلبّت * له بصريح ضرع شاة مزبّد
و غادره « 2 » رهنا لديها لحالب * يدرّ بها من مصدر ثمّ مورد
فيا لك قومى ما زوى اللَّه عنكم * به من فعال لا يجارى و سودد
پس مردمان مكّه اين مدحها بشنيدند و اين حالها بديدند ، نگاه
هامش
( 1 ) ثم تروحا . ( السيرة البويه )
( 2 ) ظاهرا : غادرها