كمين كرده بودند ، و چون لختى از شب رفته بود بخانهء پيغامبر اندر افتادند ، و على را ديدند بر جاى پيغامبر خفته . او را برانگيختند ، و از وى درآويختند ، و مىرنجانيدند كه محمّد كجا رفت ، او را باز آور . علىّ گفت نه من محمّد را نگاه ميداشتم ، يا به من سپرده بودى كه از من طلب مىكنيد ! من چهدانم كه او كجا رفت ! پس على گفت محمّد از دست شما گريخت ، و مرا اين جايگاه بر جاى خويش بخوابانيد و خود برفت ، و من ندانم كه او كجا رفته است .
پس دست از على بداشتند و بخانهء ابو بكر رفتند . و دختران ابو بكر را اسما و عايشه ، هر دو را بدر « 1 » آوردند ، و ابو جهل عليه اللّعنه طپنچهءى بر روى اسما زد « 2 » و گفت كه پدرت كجا رفته است ؟ اسما بانگ زد و فرياد برآورد و گفت كه من چه دانم كه پدرم كجا رفته است ! و مردمان گفتند كه ازو مىچه خواهى كه او ازين كار شما خود خبر ندارد .
پس بر سر هر راهى مردمان بفرستادند بطلب كردن ايشان ، و هيچ جا درنيافتند .
و از پيش اين حال از مردمان ايشان بسيار بدان در غار رسيده بودند .
و ابو بكر سخت مىترسيد كه نبادا كه كسى را خبر بباشد ، و ايشان را دريابند . پس پيغامبر عليه السّلام گفت كه يا ابا بكر مترس ، و هيچ انديشه مبر كه خداى تعالى با ماست . چنان كه گفت عزّ و جلّ :
إِلَّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا
. « 3 »
هامش
( 1 ) بيرون . ( خ . صو )
( 2 ) طپانچه بزد مر اسما را . ( صو ) - يك طپانچه بزد اسما را . ( خ )
( 3 ) التوبة ، 40