و هيچ خلق گمان نبرد كه ما آنجاييم . و جايگاهى سخت نيك است . پس پيغامبر صلّى اللَّه عليه گفت كه وعدهگاه ما آنجا است و بدانجا رويم .
و ابو بكر رضى اللَّه عنه بفرمود تا لختى گوسفندان و چهار تا اشتر كه از بهر رفتن را همى پرورد بدانجا بردند .
و مردمان مكّه از هر چهار قبيله مردمان گرد كرده بودند و كار كشتن پيغامبر عليه السّلام راست نهاده و ساخته . و پيغامبر عليه السّلام ابو بكر را گفت رضى اللَّه عنه كه تو پيش از آن كه از شب لختى برود ، برو ، و راه آن غار برگير كه من از پس تو همى آيم .
و پيغامبر عليه السّلام وديعتها داشت از آن مردمان . پيغامبر عليه السّلام بيامد و آن وديعتها بامير المؤمنين على سپرد رضى اللَّه عنه ، و على را گفت كه تو امشب بر جاى من بخسب ، و فردا اين وديعتها مردمان جمله باز رسان ، و آن گه از پس من بيا . على آن شب بر جاى پيغامبر بخفت ، و بردى يمانى بر خويشتن پوشيد .
و مردمان مكّه چون نماز شام درآمد ، يك يك و دو دو از هر جاى مىآمدند ، و بدر سراى پيغامبر جمع مىشدند ، كه چون لختى از شب گذشته باشد اندر اوفتند و پيغامبر را بكشند . و پيغامبر عليه السّلام مر على را گفت كه توام شب اين جا بخسب ، و چون ايشان درآيند ، مرا طلب كنند و تو مترس كه چون مرا نبينند ترا هيچ نگويند .
و چون نماز خفتن در آمد پيغامبر از خانه بيرون آمد ، با نعلين و مشتى خاك برداشت و بر روى ايشان پاشيد و گفت :
شاهت الوجوه .
و برفت ، و روى سوى آن كوه ثور نهاد . و ابو بكر همه چيزى از پيش فرستاده بود ، امّا هنوز خود نرفته بود . و پيغامبر صلّى اللَّه عليه پنداشت كه ابو بكر
ترجمه تفسیر طبری فراهم آمده در زمان سلطنت منصوربن نوح سامانی — صفحة 361
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٦١