از پيش رفته است و پاى برداشت و گرم مىرود « 1 » . و ابو بكر نيز هم آن وقت بدر آمده بود و از پس پيغامبر همى رفت . پيغامبر عليه السّلام از پس خويش بر خوان پاى كسى مىشنيد « 2 » و ندانست كه ابو بكر از پس او مىرود ، و پنداشت كه از آن خصمان او كسى است ، و پاى برگرفت و سبك همى رفت بشتاب ، و نعلين پاى چپش از شتاب رفتن بگسيخت و آن نعلين گسيخته بانگشت پاى اندر آويخت ، و هم چنان بشتاب همى رفت . و ابو بكر هم بر خوان پاى پيغامبر « 3 » همى شنيد و چندان كه مىرفت او را در نمىيافت . و ابو بكر دانست كه او همى بشكوهد . و پس ابو بكر آواز داد و پيغامبر چون آواز ابو بكر شنيد بيستاد ، تا ابو بكر اندر رسيد و گفت يا رسول اللَّه ، بس بشتاب همى رفتى ؟ گفت آرى كه من ندانستم كه توى ، پنداشتم كه از آن خصمان و دشمنان يكى است ، و بشتاب از آن ميرفتم . چون آواز تو شنيدم ، قرار گرفتم ، و بيستادم تا تو در رسيدى .
پس ابو بكر نعلين رسول صلوات اللَّه عليه نيك كرد ، و بيك ديگر مىرفتند تا بدان كوه ثور رسيدند ، و بدان غار اندر شدند . و ابو بكر كس فرستاده بود تا لختى گوسفندان بدانجا آورد تا ايشان را شيرى باشد ، و آنچه از شير خيزد . و ابو بكر پسر خويش را ، احمد گفته بود كه چون روز باشد بيا و خبرى بياور ، و اسما دختر خويش را گفته بود كه تو از خوردنيها چيزى بياور .
و اين اهل مكّه جمله با سلاحهاى پوشيده بدر خانهء پيغامبر عليه السّلام
هامش
( 1 ) پيغامبر عليه السّلام مىرفت بشتاب . ( صو ) - همى شتافت ، ( خ ) - متن ظاهرا « مىرفت »
( 2 ) از پس خويش روش پايى شنيد . ( صو ) - از پس خويش پاى روشى شنيد ( خ )
( 3 ) ابو بكر پاى روش پيغامبر . ( خ . صو )