نباشيم و بنگذاريم كه او را ببرى ، اگر او را نيكو بايد داشت ما خود او را نيكو بداريم . ايشان گفتند كه ما خود ازين احوال هيچ خبر نداريم .
و عبّاس بن عبد المطّلب از پس ابو طالب رئيس مكّه بود ، و مردى بود او نرم ، خاموش ، و پيغامبر را نگاه نتوانست داشت . پس پيغامبر عليه السّلام پيش او رفت و گفت كه يا عمّ من شك نكنم كه تو دانى كه تا عمّ من ابو طالب ازين جهان بيرون شد ، بر من چند خوارى آمد و مىآيد . و به شهر طائف رفتم و آنجا كار من بنساختند ، و باز گرديدم ، و ياران جمله پراكنده شدند ، و اكنون مردمان مدينه همى خواهند كه مرا بمدينه برند ، و ببهانهء حجّ جماعتى را بطلب من فرستادهاند ، و مىخواهند كه مرا بمدينه برند . چنان خواهم كه تو سوى ايشان آيى ، و سخن ايشان بشنوى ، و مرا بديشان سپارى تا ايشان بدانند كه ترا در حقّ من عنايت است .
پس عبّاس با پيغامبر عليه السّلام بيامد پيش اين جماعت كه از مدينه آمده بودند ، و ايشان را گفت « 1 » كه بدانيد كه اين محمّد برادر زادهء منست ، و او را درين مكّه خويشان بسيارند ، و او را نيكو همى دارند ، و لكن از بهر آن دين او « 2 » با او عصبيت همى كنند و او همى رغبت شما كند و مىگويد كه شما بطلب او آمدهاى تا او را بمدينه برى . و من آمدهام تا با شما بيعتى محكم بكنم كه چون او با شما بيايد او را تيمار داريد ، و تن و مال و خواسته هيچ ازو دريغ نداريد ، و با دوستان او دوست باشيد ، و با دشمنان او حرب كنيد . اگر چنين كنيد تا با شما بيايد از بهر آن كه او در مدينه غريب باشد و در آنجا هيچ كس ندارد ، و اگر غمگين شود راه
هامش
( 1 ) پس عباس بن عبد المطلب بيامد با پيغامبر ، و بر سر افرازى رفتند آنجا كه اين مردمان مدينه فرو آمده بودند ، و ايشان را گفت . ( ن )
( 2 ) از بهر اين دين . ( خ . صو )