بنشستى مگر اين يزدجرد بن شهريار ، و او را بياوردند و ملكت عجم را به دو دادند .
و اين بدان وقت بود كه پيغامبر صلّى اللَّه عليه ازين جهان بيرون شده بود ، و ابو بكر صدّيق نيز رضى اللَّه عنه ازين جهان بيرون شده بود ، و امير المؤمنين عمر بن الخطّاب رضىّ اللَّه عنه بخلافتى نشسته بود ، و سعد بن - ابى وقّاص سپاه سالار لشكر خويش كرده بود ، و او را گفت كه تا ملك عجم اين يزدجرد بر ندارى هيچ كار مكن .
پس سعد بن ابى وقّاص با لشكرى انبوه بيامد ، و مر سپاه سالار ملك عجم را بشكست ، و سعد بن ابى وقّاص روى بمداين نهاد ، و يزدجرد بن شهريار از مداين بگريخت ، و سعد وقّاص و سپاه سالاران ، و سپاه جمله از پس او برفتند ، و يزدجرد را هزيمت كردند تا شهر رى . پس از رى بمرو رفت و آنجا هلاك شد . و سپاه مسلمانان اندر افتادند ، و مداين را غارت كردند و چندانى خواسته و غنيمت و فرش و اوانى و تاجهاى ملكانه و شادروانى بياوردند بمرواريد و زر بافته ، كه قيمت آن خداى داند كه چند بود . و حمله از آن غنيمتها كه آورده بودند بر سپاه و لشكر قسمت كردند و حمله سپاه مسلمانان از آن غنى شدند .
و اين مولود پيغامبر بجايگاه خويش تمام گفته آيد
قصهء هجرت پيغامبر صلّى اللَّه عليه از مكه بمدينه
و اين حديث هجرت بدين جايگاه هم از علامتهاى پيغامبر آورده است و آن چيزها كه ازو پيدا آمد اندر راه مدينه و اين آن وقت بود كه پيغامبر عليه السّلام از طايف باز آمد بود و دانست كه با اهل مكّه زندگانى نتواند كردن چون كارش بر نيامد بطايف ، و بيشتر ياران بحبشه رفتند .