و پيغامبر عليه السّلام بحيلت به كار ايشان اندر ايستاد . و از مدينه گروهى بحجّ آمده بودند ، و پيغامبر عليه السّلام پيش ايشان رفت و دين خويش بر ايشان عرضه كرد . و آن گروه كه از مدينه بحجّ آمده بودند چون او را بديدند ، و سيرت او را بديدند ، ايشان را خوش آمد و تنى چند ازيشان مسلمان شد ، و وعده كردند با پيغامبر عليه السّلام كه امسال بمدينه باز رويم ، و اين دين تو بريشان عرضه كنيم ، و ديگر سال چون بازآييم ترا با خويشتن بمدينه بريم .
و ايشان برفتند و پيغامبر عليه السّلام سال ديگر چون بوعده رسيد چشم همى داشت تا ايشان كى باز آيند و بوعده خلاف كنند يا نه . پس ايشان بوعده خلاف نكردند و باز آمدند ، و تنى چند ديگر از مدينه با خود بياوردند از بهر پيغامبر عليه السّلام را . و چون بمكّه رسيدند بر كنار مكّه فرو آمدند . و پيغامبر عليه السّلم چون بشنيد كه ايشان بوعده خلاف نكردند و باز آمدند ، او را خوش آمد ، و ديگر بار پيش ايشان رفت ، و ايشان گفتند كه ما بمدينه رفتيم ، و دين تو بر ايشان عرضه كرديم ، و ايشان را خوش آمد و اكنون ما را فرستادهاند تا ما ترا با خويشتن ببريم .
پيغامبر گفت كه روا باشد ، و لكن اين اهل مكّه اغلب خويشان منند و چون از آمدن من آگاه شوند هم داستان نباشند ، و بنگذارند كه من بمدينه آيم اكنون ياران خويش را بتفاريق از پيش خود بفرستم و بعد از آن نيز خود بيايم و اهل مكّه آگاه شدند كه پيغامبر با اهل مدينه راست شده است ، و با ايشان بخواهد رفت .
پس بو جهل بن هشام كسى پيش اين مدينان فرستاد ، و گفت كه من چنان شنيدم كه شما محمّد را بمدينه خواهيد برد و ما هم داستان
ترجمه تفسیر طبری فراهم آمده در زمان سلطنت منصوربن نوح سامانی — صفحة 355
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٥٥