خليفتى عمر بن الخطّاب . و ملك عجم در آن روزگار يزدجرد بن شهريار بود .
و سبب آن كه ملكت از دست ايشان برفت و بدست مسلمانان افتاد آن بود كه بروزگار [ پرويز ] منجّمان او را گفته بودند كه از فرزندان تو يك پسر آيد كه يك اندام از اندامهاى او ناقص باشد ، و اين ملكت عجم بر دست آن پسر برود . و ملك پرويز را دوازده پسر بود ، و پسران خويش را در حصارى داشتى و هيچ زن پيش ايشان رها نكردى . و مر پرويز را كنيزكى بود نام او شيرين كه بر روى زمين هيچ كس ازو نكو روىتر نبود . و نيز اسبى داشت نام او شبديز كه اندر همه جهان هيچ كس چنان اسبى نداشت .
و صورت اين شيرين و اين اسب در راه حجّ در كرمان شاهان بر كنار رود صفهى ساخته است و بران صفه كرده است بر سنگ ، و هر كى بيند پندارد كه امروز كردهاند . هم چنان كه ايشان بودند نگاشته ، و اين ملك پرويز بر پشت او نشسته ، و چنان نيكو نگاشتهاند كه هيچ خلق مانند آن نتواند نگاشت .
پس شيرو بر ملكت عجم بنشست ، و برادران را جمله « 1 » بكشت ، و پدر را بكشت ، و از پس ايشان يك سال ملكت براند . و پس او نيز بمرد . و در خاندان ايشان هيچ كس نماند مگر اين يزدجرد كه از شهريار زاده بود ، و او را خود از پرويز بنهان داشتندى كه او از كنيزكى بود حجّام .
و سبب زادن يزدجرد آن بود كه پرويز فرزندان را بحصار داشتى و شهريار پسر پرويز كسى پيش پدر فرستاد كه مرا حجّامى فرست تا پارهاى خون بردارم ، و شيرين اين كنيزك حجّام بفرستاد تا خون او بردارد ، و
هامش
( 1 ) و مر آن يازده برادر خويش را همه . ( صو )