كشته كند . و باز يمن آمدند پيش باذان ، و اين حديث او را بگفتند .
پس كار پرويز چنان افتاده بود كه جبرئيل پيغامبر ما را گفته بود ، و لشكرش با پسروى شير و بيعت كرده بودند ، و شير و پدر خويش را بحصار فرستاده بود و بند كرده .
پس چون روزى چند بر آمد لشكر بر شير و گرد آمده بودند و مى - گفتند كه ما را دو ملك نبايد . اگر پدر را بكشى ما بانو بيعت كنيم و بپادشاهى قبول كنيم ، و اگر نه ترا بكشيم و پدرت را بدر آوريم و پادشاهى او را دهيم .
پس شيرو كس فرستاد و پدر خويش را بكشت . و لشكر عجم بر شير و قرار گرفت .
پس چون اين رسولان از پيش پيغامبر صلّى اللَّه عليه باز گشتند و بنزديك باذان آمدند ، و اين سخن مر باذان را بگفتند ، باذان از اين همه هيچ خبر نداشت ، و لكن دانست كه پيغامبر صلّى اللَّه عليه هيچ چيز نگويد كه نه آن را صدقى باشد ، كه باذان را و مردمان يمن را علامتهاى بسيار پيدا آمده بود از پيغامبر .
پس اين رسولان را گفتند كه چند روزى اين جا باشيد تا خود چه خبر آيد ، كه آن مرد مدينه هيچ خبر نگويد دروغ « 1 » .
پس چون اين حديث بيمن در فاش شد ، نامهء شيروى رسيد سوى باذان و گفته بود كه بايد كه بيعت من از سپاه بستانى ، و آن مرد كه مىدعوى پيغامبرى كند دست ازو كوتاه كنى ، و او را هيچ تعرّض نرسانى تا من خود در كار تو « 2 » تدبيرى كنم .
هامش
( 1 ) كان مرد مدينه هيچ دروغ نگويد . ( صو )
( 2 ) به كار تو . ( صو )