فَقُولا لَهُ قَوْلًا لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى
. « 1 » پس بدين وقت كه موسى نزديك فرعون شد از عمر فرعون چهار صد سال رفته بود ، و موسى او را گفت كه : اگر تو بخداى عزّ و جلّ بگروى من دعا كنم تا خداى عزّ و جلّ جوانى به تو باز دهد و قوّت باز دهد هم چنان كه اوّل بودى ، و چهار صد سال ديگر عمرت بدهد . فرعون را اين سخن خوش آمد ، و گفت يا موسى باش تا من بنگرم و بدين انديشه كنم . و فرعون برفت و با هامان مشورت كرد ، و هامان او را گفت كه تو شرم ندارى كه تو تا امروز مىگفتى كه من خدايم ، و امروز گويى كه من بندهء خدايم ! پس فرعون از آن بازگشت ، و بر تدبير و فرمان هامان كار كرد ، گفت كه موسى را بكشم كه مىترسم كه دين شما بدل كند چنان كه گفت :
إِنِّي أَخافُ أَنْ يُبَدِّلَ دِينَكُمْ أَوْ أَنْ يُظْهِرَ فِي الْأَرْضِ الْفَسادَ .
« 2 » پس فرعون خواست كه مر بنى اسرايل را از موسى جدا كند . و بر لب رود مصر منظرى ساخت بر سر آب ، چنان كه آب به زير منظر او مىرفتى و بمصر مىرفتى ، و فرعون بر آن منظر نشستى ، و آنجا راه گذر همه مصريان بود ، و هر كس كه انجا بگذشتى فرعون او را بخواندى و گفتى كه نه اين مصر مرا است و اين آب به زير منظر من بدر مىشود . نه بينيد كه من مهترم ازين موسى ، نه بينيد كه كار من چگونه رفيع است و موسى چگونه خوار و ضعيف است . چنان كه گفت :
أَ لَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ وَ هذِهِ الْأَنْهارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي أَ فَلا تُبْصِرُونَ ؟
( الى قوله )
الْمَلائِكَةُ مُقْتَرِنِينَ
. « 3 » پس فرعون خويشتن را بر مىكشيد و موسى را به چشم مردمان خوار و حقير مىگردانيد . و گفتى كه اگر موسى پيغامبرى بودى كوهها با وى
هامش
( 1 ) طه 44
( 2 ) المؤمن 36
( 3 ) الزخرف 53 - 51