بود [ ند ] . و ابرهيم يك جوال برگرفت تا برود و طعام آورد . و چون بميانهء راه برسيد خوابش بگرفت ، و آن جوال زير سر كرد و بخفت . و چون از خواب بيدار شد روز بىهنگام شده بود و هيچ جاى نتوانست شد ، و بازگشت ، و گفت ام شب باز پيش عيال روم كه ايشان تنهااند و فردا بروم .
و چون نزديك هاجر و ساره رسيد شرم داشت كه دست تهى پيش ايشان رود كه همه گرسنه بودند و « 1 » لختى ريگ در جوال كرد و با خود ببرد ، و گفت تا ايشان چنان دانند كه من چيزى آوردهام . و آن جوال ريگ ببرد و آنجا بينداخت ، و پارهاى از آن سوتر شد « 2 » و بخفت .
و ساره مر هاجر را گفت كه برخيز و بنگر تا خود چه آورده است ؟
و شب تاريك بود ، و هاجر برخاست و نگاه كرد جوال را پر آرد ديد ، و گفت كه آردست كه آورده است . گفت پارهاى آرد خمير كن تا نان پزيم .
و از آن آرد خمير كردند و نان پختند . چون نان پخته بود ابرهيم را بيدار كردند ، و گفتند كه برخيز و چيزى بخور كه نان پخته كرديم . و ابرهيم برخاست و با خود مىگفت كه يا ربّ آرد از كجا آوردند كه نان پختند ! پس ازيشان پرسيد كه آرد از كجا آوردى كه نان پختى ؟ « 3 » ايشان گفتند كه از آن آرد پختيم كه تو آوردى . ابرهيم برخاست و آن جوال پر آرد ديد و دانست كه آن از قدرت خداى تعالى است . پس ابرهيم در جوال نگاه كرد و آرد ديد با گندم آميخته ، و گندم از آرد جدا كردند و آرد بنان مىپختند .
و ابرهيم آن گندم بدان صحرا بكشت ، و گندم مىرسيد و مىدرود ، و
هامش
( 1 ) شرم داشت تهى دست فرا نزديك ايشان شدن پس . ( خ )
( 2 ) و ز استر شد .
( خ . صو )
( 3 ) آورديت كه نان پختيت . ( ن )