مردى آمده است و زنى با وى است بدين جمال و صورت ، و هرگز كس مانند او نديده است .
و چون ملك صفت جمال ساره بشنيد ، زود كس فرستاد و ابرهيم را بخواند و گفت تو كيستى و از كجايى و بچه كار آمدهاى اين جا ؟ ابرهيم گفت كه من از زمين بابلام و عدل و ملكت خداوند شنيدم و بدين جانب آمدم تا بسايهء او اندر زندگانى كنم . و ملك با ابرهيم گفت كه همى شنوم كه زنى با تو است بدين صفت ، آن زن ترا كى باشد ؟ ابرهيم گفت كه او خواهر منست . و از ان دروغها كه ابرهيم اندر همه عمر خويش گفته بود سه دروغ بود ، و يكى اين بود ، و اين يكى نيز هم راست بود « 1 » از بهر آن كه مؤمنان همه برادر و خواهر يك ديگراند . چنان كه گفت :
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ
. « 2 » پس اين ملك گفت كه خواهرت را پيش من فرست تا من او را بهبينم . « 3 » و كس خويش بر او موكّل كرد تا ساره را پيش او آورد . ابرهيم بيامد و ساره را گفت كه اين ملك در تو طمع كرده است و همى خواهد كه ترا از من بستاند ، و من گفتم كه او خواهر منست . تو نيز همچنين گوى .
و چنين گويند كه ابرهيم سه دروغ گفته بود : يكى اين بود كه گفت ساره خواهر منست و زنش بود . دوم آن بود كه گفت اين بتان را آن مهترين ، ايشان را شكسته است و پاره پاره كرده است . چنان كه گفت :
بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا
« 4 » و سه ديگر آن بود كه هم بروزگار نمرود چون ايشان بدان جشن مىرفتند او گفت « 5 » كه من بيمارم و نتوانم آمدن
هامش
( 1 ) باز آنكه اين سخن راست باشد . ( صو )
( 2 ) الحجرات 10
( 3 ) بوينم . ( ن )
( 4 ) الانبياء 63
( 5 ) گفت . ( صو )