كه « 1 » آن مناره بيوفتاد و او را گزندى نرسيد ، در كار خويش بغلط افتاده بود و سوگند خورده بود كه من حرب كردن دست بندارم از خداى ابرهيم .
پس خداى عزّ و جلّ يكى فرشته سوى نمرود فرستاد بر مثال يكى آدمى ، و مر نمرود را گفت كه مكن ، كه تو بندهاى ضعيفى ، و خداى تعالى مملكتى چنين مر ترا داده است ، و اين پادشاهى در جهان مدّت هزار سال براندى و هيچ گزندى به تو نرسيد . و نيز آهنگ آسمان كردى كه با خداى عزّ و جلّ جنگ كنى ، و پيغامبر خداى را با آتش انداختى و او را از خان و مان خويش بينداختى . مكن ، كه خداى تعالى ترا بر دست ضعيفتر خلقى تباه كند . و نمرود چون اين سخن از وى بشنيد گفت كه مگر تو خويش اين جادواى كه سخنها چنين مىگوى ؟ و من در زمين هيچ پادشاه ديگر نشناسم بجز خويشتن . اگر در آسمان ملكى هست از من بزرگتر ، [ و ] تو و ابرهيم خليفتان او ايد بگوئيد آن ملك آسمان را تا سپاه خويش بيارد و من نيز سپاه خويش گرد كنم و مصافى بدهيم ، اگر او بهتر آيد خود دست او را باشد ، و اگر من بهتر آيم و دست مرا باشد خود بينيد . آن فريشته گفت روا باشد .
و نمرود بفرمود تا سپاه گرد كردند و مقدار صد هزار مرد گرد آمدند با سلاح تمام و اين فريشته را پيش خواند و گفت من اينك سپاه خويش گرد كردهام ، ملك آسمان را بگو تا او نيز سپاه خويش بياورد . آن فريشته گفت كه يا مسكين خداى تعالى را با تو سپاه به كار نبايد كه او كمتر خلقى را بر گمارد تا ترا و سپاه ترا بيك ساعت هلاك
هامش
( 1 ) هر كجا آواز آن مناره بشد از سهم بلبله بزفانهاشان اندر فتاد تا هيچ خلق راه فرا زبان خويش ندانست و اين زفانهاى بيكار ( ؟ ) و خوارزمى و تركى از آن روز باز افتاده است كه . ( خ )