اندركار ساره صبر ندارم و بىقرار شدهام ، بفريادرس ! در حال خداى عزّ و جلّ جبريل را بفرستاد تا ميان ابرهيم و ساره حجاب بر گرفت « 1 » و يك ديگر را مىديدند و آواز يك ديگر مىشنيدند ، و هيچ خلق ديگر آن را نمىديد .
پس ابرهيم را باز دست آوردند ، و پيش ملك بردند ، و ساره را باز وى سپرد ، و بسيارى لطف كرد و دل خوشى داد ، و هديها بسيار بر ايشان عرضه ، و هيچ نپذيرفتند و قبول نكردند .
و مر اين ملك مصر را چهار صد كنيزك بود و ساره را گفت كه ازين كنيزكان را دو كنيزك كه تو خواهى اختيار كن تا مر ترا بخشم ، و در ميان ايشان رو و گزين كن . ساره نخواست و گفت من هيچ نمىخواهم « 2 » .
پس ملك سوگند بر ساره مىنهاد ، و گفت كه اكنون بارى يكى گزين كن و برگير . و اندر ميان آن كنيزكان ملك يكى بود نامش هاجر و او مهتر آن كنيزكان بود . و اين هاجر را با ساره دوستى افتاده بود اندران يك زمان كه ساره آنجا بود . ملك او را بساره بخشيد و او را با ساره بنيكوى گسيل كرد .
پس ابرهيم با ساره و هاجر از مصر برفتند ، و هم بدين حدّ فلسطين باز آمد ، و بنزديك لوط جايى بود نام اوسع « 3 » و همه بيابان بود ، و آنجا هيچ آدمى نبود : و ابرهيم با ساره و هاجر آنجا فرو آمدند ، و آب نيز نبود .
و ابرهيم يك چاه بكند و آب خوش برآمد . پس آنجا همى بودند و طعام كه با خويشتن داشتند سپرى شد و هيچ نماند ، و ايشان همه گرسنه مانده
هامش
( 1 ) تا پرده برداشت ميان ابرهيم و ساره و ملك مصر . ( خ . صو )
( 2 ) و مر ساره را گفت دو كنيزك از ميان كنيزكان كدام خواهى به تو بخشم . بگير ، ساره گفت نخواهم . ( خ )
( 3 ) اوسع . ( خ . صو ) - واسع . ( ن )