خاك مىبينم ، هيچ ديگر نه . « 1 » پس گفت در بالا « 2 » بگشاى و بنگر تا چه بينى ؟ وزير در بالا بگشود و بنگرست ، گفت آسمان هم چنان مىبينم كه در زمين مىديدم .
پس يك شبانروز ديگر برفتند و مر وزير را گفت كه در زيرين بگشاى تا چه بينى ؟ گفت همه جهان بر مثال آب مىبينم . گفت در بالا بگشاى تا چون بينى ؟ و بنگرست ، گفت هم چنان مىبينم .
پس يك شبانروز ديگر برفتند ، و گفت كه در زمين نگر تا چون همى بينى ؟ گفت همه جهان بر مثال دود همىبينم . گفت در آسمان بگشاى و بنگر . گفت هم چنان مىبينم .
پس نمرود بترسيد و كمان بزه كرد و تيرى دو سه گشاده كرد . و چنين روايت كنند كه جبريل آن تيرها برداشت و خون آلود كرد و به دو باز انداخت ، و نمرود گفت كه خداى آسمان را هلاك كردم - خاكش بر دهان آن كافر پليد ملعون - .
پس صندوق باز گردانيد و به زمين باز آمد و طراقى از آسمان برآمد و در هوا افتاد چنان كه فريشتگان آسمان چنان دانستند كه فرمانى از خداى تعالى در رسيدست ، و لكن هيچ گزندى نرسيد .
و نيز گويند كه نمرود از پس آن منارهاى كرد بزرگ ، و بر آن جا رفت و گفت كه با خداى آسمان حرب كنم و آن مناره بشكست و از آنجا بيوفتاد . و هيچ گزند به دو نرسيد .
پس نمرود را كارد به استخوان رسيد ، و از همه حيلتها فرو ماند و هيچ چيز نتوانست كردن با ابرهيم و با خداى ابرهيم . و چون از همه درماند
هامش
( 1 ) و ديگر هيچ چيز همى نبينم . ( ن )
( 2 ) زيرين . ( صو )