بآهن محكم بسته بودند و او را در منجنيق نهادند و بينداختند و چون ابرهيم از منجنيق بيرون آمد و به هوا اندر شد . حق تعالى جبريل را بفرستاد و گفت برو و ابرهيم را بر پر گير . و او را بپر اندر گرفت ، و به دو گفت كه من جبريلام هيچ حاجت دارى ؟ اگر حاجتى دارى بخواه . « 1 » ابرهيم گفت كه من حاجت به خداوند خويش دارم و او هر كجا خواهد مرا فرو آورد .
و چون به آتش رسيد ، چنين گويند كه خداى تعالى اندر ساعت ابرهيم را بدوست گرفت ، از بهر آن كه او پاسخ جبريل باز نداد و مر ابرهيم را خليل خويش خواند ، چنان كه گفت :
وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا .
« 2 » پس فرمان داد خداى تعالى آتش را تا بر ابرهيم سرد گشت . چنان كه گفت :
قُلْنا يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى إِبْراهِيمَ
. « 3 » گفت يا آتش سرد شو و بسلامت باش با « 4 » ابرهيم و اگر نگفتى كه بسلامت باش هرگز تف از آتش برنيامدى .
و چون ابرهيم به آتش رسيد آتش ازين سو و زان سو باز شد و ابرهيم را راه داد « 5 » تا به زمين آمد و جمشهاى « 6 » آب پديد آمد و آن جايگاه مرغزارى گشت ، و ابرهيم آنجا بنشست و آن زنجيرها ازو جدا شد و آن آتش كه از فروغ آن ده شبانروز كس در آن نگاه نتوانست كردن اندر ساعت چون مرغزارى گشت بامر خداى عزّ و جلّ . « 7 » و مر نمرود را كوشكى بود بزرگ و بفرمود تا بر سر آن كوشك منارهاى سخت بلند از چوب بساختند و بر سر آن مناره شد و در آتش
هامش
( 1 ) هيچ حاجت هست ؟ ( ن . خ )
( 2 ) النساء 125
( 3 ) الانبياء 63
( 4 ) « بر » هم خوانده مىشود .
( 5 ) ابرهيم راه يافت . ( خ )
( 6 ) چشمهء
( 7 ) و آن آتش سرد گشت . ( خ )