سخن نتوانند گفتن ، خدايى را نشايند . و بدانستند آن مردمان كه ايشان ستم كار و كافرند . و يك ديگر را مىگفتند كه شما ستمكارانايد . « 1 » چنان كه گفت :
فَرَجَعُوا إِلى أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ
. « 2 » پس ابرهيم گفت :
أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَ لا يَضُرُّكُمْ ؟ أُفٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ، أَ فَلا تَعْقِلُونَ ؟
« 3 » گفت چيزى را همى پرستيد از بيرون « 4 » خداى كه شما را نه منفعت تواند كرد و نه مضرّت تواند رسانيد . نفرين « 5 » بادا شما را بدانچه مىپرستيد از فرود خداى اگر همىدانيد .
پس چون نمرود اين سخن بشنيد گفت اين مرد حجّت مىگيرد و سخنها بحجّت مىگويد ، [ اين را چه بايد كردن ؟ ] گفتند ببايد سوختن اين مرد را ، « 6 » چنان كه گفت حكايت از نمرود « 7 » :
قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ .
« 8 » پس از بهر آزر نخواست كه او را بدان شتاب عقوبت كند و خواست كه با او بحجّت سخن گويد .
[ و جمعى گرد كرد از مردمان ، پيش آن جمع ابرهيم را گفت :
خداى تو كجاست ؟ ] « 9 » ابرهيم گفت كه خداى من بر آسمان است .
نمرود گفت چه مىكند ؟ گفت مرده را زنده كند و زنده را مرده كند .
چنان كه گفت :
رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ .
« 10 » نمرود گفت :
أَنَا أُحْيِي وَ أُمِيتُ .
« « 11 » » گفت من نيز مرده زنده كنم و زنده مرده كنم . ابرهيم گفت بگو « 12 » تا چگونه كنى ؟ نمرود بفرمود تا دو مرد بياوردند از
هامش
( 1 ) ستمكاران ايت . ( ن )
( 2 ) الانبياء 64
( 3 ) الانبياء 66 - 67
( 4 ) از فرود ( ن )
( 5 ) پيحنست . ( خ . صو . ن )
( 6 ) ( خ ) - گفت اين را چه بايد كردن ؟ گفتند اين را ببايد سوختن . ( ن )
( 7 ) حكايت ازيشان . ( ن . خ )
( 8 ) الانبياء 68
( 9 ) ( ن )
( 10 ، 11 ) البقرة 258
( 12 ) بكن . ( ن )