فرستد تا خادمان بتخانهء مهين او را خدمت بياموزانند .
پس ابرهيم را ببت خانه مهن بردند تا خدمت كردن خدايان ايشان بياموزانندش . و ابرهيم را ببت خانه بردند ، و خادمان بت خانه را گفتند كه اين پسر را خدمت كردن خدايان را بياموزانيد . و ابرهيم « 1 » چون ببت خانه اندر شد روى سوى آسمان كرد و گفت يا رب خداوند من توى و بر سجود « 2 » نهاد و روى ازيشان بگردانيد ، و در بيغولهاى بنشست .
مردمان گفتند كه ديوانهاى است . « 3 » تا ساليان برآمد .
پس آن مردما [ ن ] را جشنى آمد بزرگ چنان كه اكنون ما را عيد باشد . و رسم ايشان چنان بودى كه هر وقت كه آن جشن اندر آمد وضيع و شريف و كوچك و بزرگ همه را بدان جشن بايستى رفتن . و چون مردمان همه رفته بودند اين خادمان را نيز مىبايست كه بروند . و ابرهيم را گفتند كه تو نيز با ما بيا . ابرهيم گفت كه من « 4 » بيمارم و نتوانم آمدن ، چنان كه حكايت كرد از ابرهيم :
فَقالَ إِنِّي سَقِيمٌ
. « 5 » گفت ابرهيم بر آسمان نگرست ، و گفت كه من بستاره نگرستم و چنان ديدم كه من بيمارم . و بدان زمانه مردمان همه دعوى ستاره شناختن كردندى . و ابرهيم هيچ گونه بيمار نبود و لكن از بهر آن بستاره نگرست تا مردمان پندارند كه او از نجوم همى گويد .
گروهى گويند كه اين خود دروغ بود كه « 6 » ابرهيم گفت از بهر
هامش
( 1 ) ببتخانه فرستد تا خادمان خدمت خدايان مر او را بياموزند . ابرهيم . ( خ )
( 2 ) و سر بسجود . ( صو )
( 3 ) ديوانه است . ( خ . صو )
( 4 ) هر آن وقت كه مر ايشان را آن جشن بيامدى همه بدان جشن بيرون بايستى رفتن . پس چون مردمان برفتند اين خادمان بت نيز برفتند . ابرهيم گفت برويد كه من . ( خ )
( 5 ) چنان كه گفت عزّ و جلّ :فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجُومِ فَقالَ إِنِّي سَقِيمٌ. ( خ . صو ) - الصافات 89 / 88 .
( 6 ) همى گويد ، اين خود دروغى بود كه . ( خ )