و چون خادمان خانه باز آمدند آن خانه شوريده ديدند و آن بتان را بر ان حال ديدند همه را پاره پاره كرده و تبر بر گردن آن مهين نهاده .
در حال برفتند و نمرود را خبر « 1 » كردند ، و نمرود بيامد و آن بتخانه را بدان حال ديد و گفت كى كرده است بدين خدايان ما ؟ چنان كه گفت :
قالُوا مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا
؟ « 2 » پس خادمان كه اين سخن از ابرهيم شنيده بودند نمرود را گفتند كه ما شنيديم از آن جوان كه اين جا بود ، نام او ابرهيم ، او گفت كه چون شما برويد من اين در را بگشايم و اين بتان را زير و زبر كنم . چنان كه گفت :
قالُوا سَمِعْنا فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقالُ لَهُ إِبْراهِيمُ
. « 3 » نمرود گفت او را بياريد تا پيش مردمان اين كار بر وى درست كنم و مردمان بر وى گواهى دهند . چنان كه گفت :
قالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلى أَعْيُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ
. « 4 » نمرود هر چند كافر بود و بت پرست هيچ كار بى حجّت نكردى . و نيز از بهر آنكه [ ابرهيم ] پسر آزر بود و آزر وزير نمرود ، نخواست كه بر وى بىحجّتى كارى كند كه آن گاه آزر از نمرود بيازارد .
پس ابرهيم را بياوردند و نمرود او را گفت كه : اين خدايان ما را برين حال تو كردهاى يا ابرهيم ؟ چنان كه گفت « 5 » :
أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا يا إِبْراهِيمُ ؟
« 6 » ابرهيم جواب داد كه اين مهترشان كرده است كه تبر بر گردن « 7 » اوست . چنان كه گفت :
هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ .
« 8 » گفت بپرس از ايشان اگر سخن توانند گفتن . آن مردمان خجل گشتند و دانستند كه حجّتى است كه ابرهيم بر ايشان همى گيرد ، يعنى كه ايشان
هامش
( 1 ) آگاه . ( ن )
( 2 ) الانبياء 59
( 3 ) الانبياء 60
( 4 ) الانبياء 61
( 5 ) چنان كه ايزد تعالى حكايت كرد ازو . ( ن )
( 6 ) الانبياء 62
( 7 ) كتف . ( ن . خ )
( 8 ) الانبياء 63