آن كه تا او را بدان جشن نبايد رفت « 1 » و گويند كه ابرهيم به همه عمر خويش سه دروغ گفته بود : يكى آن بود كه تن درست بود و گفت كه بيمارم . و ديگر آن « 2 » كه ملك مصر طمع كرده بود بساره زن او ، و گفت كه اين خواهر منست ، از بهر آن كه تا آن ملك طمع در ساره نكند و طمع او بريده شود . سه ديگر آن كه بتان را همه بشكسته بود و تبر بر گردن آن مهين « 3 » نهاده بود و گفت اين مهترشان كرد .
پس چون آن خادمان از بت خانه بيرون آمدند ، ابرهيم را گفتند تو نيز بيرون آى . و ابرهيم بيرون آمد و ايشان در بت خانه ببستند و روى بدان جشن نهادند . و ابرهيم سوگند خورد كه چون شما برويد من در بتخانه بگشايم و اين بتان را همه زير و زبر كنم . و از آن خادمان بتخانه يكى اين حديث از ابرهيم بشنيد ، و با خويشتن گفت كه ابرهيم اين سخن از ديوانگى مىگويد و برفت .
و چون ايشان پارهاى رفته بودند ابرهيم باز آمد و آن در بت خانه بگشاد ، « 4 » و تبرى برگرفت ، و در بت خانه شد ، و آن بتان را ديد همه را طعامهاى گوناگون پيش نهاده بود . و ايشان را گفت :
ما لَكُمْ لا تَنْطِقُونَ ؟
« 5 » گفت چه بودست شما را كه سخن نمىگوييد ؟ و تبر بديشان اندر نهاد و سرها و دست و پايهاى ايشان همه بشكست ، و همه خرد بكرد ، و پس آن تبر بر گردن آن بزرگترين نهاد كه از ايشان همه او مهتر بود و بر تخت زرين نشانده بودند ، و او را هيچ نگفت « 6 » و تبر بر گردن او نهاد ، و پس از آنجا بيرون آمد و برفت .
هامش
( 1 ) رفتن . ( خ . صو )
( 2 ) بدان وقت . ( ن )
( 3 ) و تبر بر كتف آن بت مهتر . ( ن )
( 4 ) بگشاد بحيلت . ( ن )
( 5 ) الصافات 92
( 6 ) هيچ نيارزد . ( ن )