بدين سال اندر بمملكت تو فرزندى در وجود آيد كه او بتان را بشكند و ولايت را بگيرد « 1 » و تو نيز بر دست او هلاك شوى . پس نمرود كسها را بر گماشت تا هر زنى كه بار داشتى و پسرى در وجود آمدى ، آن پسر را بكشتندى . تا مادر ابرهيم بار گرفت ، و ابرهيم در وجود آمد ، و مادرش پنهان همى داشت از بيم نمرود ، و مىگفت كه پسرى در وجود آمد و بمرد ، و چون شب اندر آمد ابرهيم را برگرفت ، و بر كوه برد ، و بغارى اندر پنهان كرد ، و سنگى بزرگ بر سر آن غار نهاد ، و گفت كه اگر بارى جمى « 2 » او را بخورد بهتر از آن باشد كه او را بغضب بكشند « 3 » .
و او را رها كرد و برفت .
و چون چند روز برآمد مادر ابرهيم برخاست و بدان در غار رفت و پنداشت كه پسرش مرده باشد . و چون سر غار باز كرد فرزندش را زنده ديد ، و انگشت خويش در دهان گرفته بود و مىمزيد و خداى عزّ و جلّ روزى او اندران انگشت او كرده بود ، و مىخورد .
پس مادرش [ او را ] « 4 » شير بداد ، و باز آن سر غار محكم كرد و برفت . و هم چنان پنهان همى آمدى و او را شير همى دادى و مىرفتى ، تا يك سال برآمد . و ابرهيم بيك روز چندان بباليدى كه كودكى ديگر بيك ماه ، و بيك ماه چندان بباليدى كه ديگرى بيك سال . و چون پانزده ماهه بود به پانزده سالهى مىمانست . و مادرش [ بشب ] « 5 » بسوى او همى آمدى و مىرفتى . « 6 » و يك شب مادرش برفت و او را ازان غار بيرون آورد ، و ابرهيم
هامش
( 1 ) فرزندى آيد كه او بتان را بشكند و اين ولايت تو بگيرد . ( خ )
( 2 ) در نسخ ديگر « چيزى » ، و كلمهء « جم » در فرهنگها ديده نشد و ممكن است از جمنده گرفته شده است .
( 3 ) اگر بارى چيزى او را بخورد بهتر از آنكه او را بكشند . ( صو )
( 4 ) ( خ . صو )
( 5 ) ( خ )
( 6 ) بشب سوى او همى رفتى . ( ن )