پس چون عمر را آن طعنه زدند و حال برو بگرديد ، گفتند خليفتى كن ، او خليفت نكرد و گفت مشاورت كنيد ميان شش تن : عثمان ، و على ، و طلحه ، و زبير ، [ و عبد الرحمن بن عوف ] « 1 » و سعد بن ابى وقّاص .
پس چون عمر از دنيا برفت مشاورت كردند با ايشان و اتّفاق بر عثمان افتاد . پس مردمان هم چنان از بهر آن كه عثمان بزرگتر بود ، و رئيس بود ، و از شريفان مكّه بود ، و همّت « 2 » داشت ؛ كار خليفتى او را « 3 » مردمان اندر پذيرفتند .
پس چون عثمان را بكشتند كار بعلى افتاد ، و على بخليفتى بنشست ، و خليفت حقّ بود ، و امير المؤمنين بود ، و بر حق ايستاده بود .
پس اگر گويند بدين آيتها خود نه نام ابو بكر است و نه نام علىّ ، و نيز آيتها است كه حروف آن بر جمع نه [ بر ] وحدان است ، كه اندر قرآن آن را مانند بسيار است كه خداى عزّ و جلّ بلفظ جمع ياد كرد و مراد از آن وحدان است ، و بلغت عرب و اشعار متقدّمان چنين بسيار رود ، چنان كه گفت :
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ . ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِي قَرارٍ مَكِينٍ
« 4 » گفت من مردم را بيافريدم از سلاله از گل ، پس كردم آن را نطفهاى اندر جايگاهى قرار گرفته . و خداى عزّ و جلّ همه خلق را از گل آفريد ، و از نطفه ، و اين جا بلفظ انسان ياد كرد و انسان وحدان باشد .
و نيز گفت ،
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ
« 5 » و اين نيز بلفظ وحدان ياد كرد . و جاى ديگر گفت .
لَقَدْ خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ
« 6 » . و معروف
هامش
( 1 ) تنها در نسخهء متن اين نام از قلم كاتب افتاده است .
( 2 ) و معطى بود ، و اهبت داشت . ( خ ) - و سخى بود . . . و اهبت داشت . ( ن ) - و ظاهرا بجاى « اهبت » بايد « ابهت » باشد .
( 3 ) ( صو . خ ) - متن : كه از خليفتى مردمان او را .
( 4 ) المؤمنون 12 و 13
( 5 ) التين 4
( 6 ) ق 38