كردند ، و آنجا ابو بكر همى بايست كه خداى تعالى چنان قضا كرده بود كه ابو بكر با ايشان حرب كند ، و ان زكات ازيشان بستاند ، كه اگر كسى ديگر بودى مگر آن « 1 » از دست او برنيامدى ، و اندر اسلام وهنى بودى .
و نيز ابو بكر آوردهء خداى بود عزّ و جلّ ، و كسى ديگر نتوانستى بودن چنان كه گفت :
فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ .
« 2 » گفت خداى تعالى بيارد گروهى را ، و ابو بكر آوردهء خداى بود .
پس اگر گويد چرا عمر و عثمان از پيش بنشستند و انگه على . « 3 » .
بگو از بهر آن كه چون پيغامبر عليه السلام از دنيا برفت ، مردمان با ابو بكر بيعت بكردند . و ابو بكر در خلافت بنشست ، و مردمان را عدل كرد ، و انصاف پديدار آمد . و ابو بكر هم بسيرت پيغامبر مىرفت ، و هر چه از ابو بكر پديدار آمد از كار خراج و احكام دين و كار خلق همه صواب آمد ، و هيچ خطا نبود ، و هر چه او مىكرد بدان مانست كه وحى از آسمان به دو مىآمد « 4 » ، و خلق را معلوم شد و بدانستند كه او عالمتر است و زاهدتر و نيكو راىتر ، و دشمنان اسلام بروزگار او مقهور شدند ، و چون [ چنين بود ] وضيع و شريف فرمان « 5 » او را منقاد شدند ، و دين و اسلام بجاى خويش بماند . « 6 » وزين جا بود كه امير المؤمنين على گفت كه ابو بكر مردى بود كه خداى عز و جل او را بصديق « 7 » خواند به زبان جبريل و به زبان پيغامبر ، و ابو بكر خليفت پيغامبر بود در نماز كردن .
پس چون پيغامبر عليه السلام او را بپسنديد در دين ، ما بپسنديم
هامش
( 1 ) آن كار . ( خ )
( 2 ) المائدة 54
( 3 ) و پس على بنشست . ( صو . خ )
( 4 ) باز آن مانست كه وحى آسمانست . ( خ )
( 5 ) و چون چنين بود وضيع و شريف مر او را گردن نهادند و فرمان . ( خ )
( 6 ) و دين اسلام بجاى خويش باز شد . ( صو . خ )
( 7 ) صديق . ( خ . صو )