كار بتپرستى راست بيستاد ، و دويست سال بر آن برآمد . پس ملكت جمشيد هزار سال تمام شد .
پس ملكى بيرون آمد از گوشهء جهان و نام او ضحّاك بود ، و اين جمشيد را بگرفت و بفرمود كه اره بر سر او نهادند و به دو نيم كردند ، و ملكت جمله بدست فرو گرفت ، و خلقان جمله بتپرست شده بودند .
پس خداى عزّ و جلّ نوح را پيغامبرى داد ، و بفرستاد سوى ايشان ، تا مر ايشان را از بت پرستيدن نهى كند ، و باز دارد .
و در انوقت كه ضحّاك بيرون آمد و قصد جمشيد كرد ، اين خليفتان جمشيد كه بجهان در پراكنده بودند برخى بگريختند و برخى « 1 » بگرفتند و بكشتند ، و برخى بمردند .
پس آن مردمان كه در روزگار ايشان بوده بودند نام ايشان هر يكى بران بتان نهادند كه ايشان داشتند .
پس نوح يك هزار و چهار صد و پنجاه سال بزيست ، و پنجاه سال گذشته بود كه خداى عزّ و جلّ او را پيغامبرى داد و بخلق فرستاد ، و نه صد و پنجاه سال خلق را بخداى عزّ و جلّ مىخواند چنان كه گفت :
فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عاماً
. « 2 » و هيچ خلق به دو نگرويدند مگر آن مقدار مردم .
و پس خداى تعالى طوفان فرستاد و خلق را غرقه كرد مگر آن گروه كه بوى بگرويده بودند و با وى در كشتى بودند .
و نوح از پس طوفان دويست سال ديگر خلق را بخداى تعالى مىخواند و هيچ به دو نگرويدند ، و مردمان او را دشنام همى دادند ، و بيك ديگر مىگفتند كه اين مرد دروغ زن است ، نگر كه خدايان خويش را
هامش
( 1 ) برخى را . ( ن . صو . خ )
( 2 ) العنكبوت 14