و هزار سال پادشاهى كرد كه او را درد سرى نرسيد ، و هيچ كس بولايت او اندر نيامد ، و بوى بدر نيامد . « 1 » چون هشتصد سال از پادشاهى او گذشته بود ، يك روز اين جمشيد نيم روزى به خانه اندر خفته بود تنها ، و با خود انديشه همى كرد كه در جهان هيچ كس چون من نيست كه هشتصد سال پادشاهى كردم و ملكت مشرق تا مغرب راندم ، و هرگز مرا دردسرى پديد نيامد ، و هيچ خصمى بولايت من در نيامد ، و به من بدر نيامد « « 2 » » .
چون اين انديشها با خود همى كرد ابليس بوى فرصت يافت و به يارى نفس او شد . و در آن خانه كه جمشيد خفته بود بر بالاخانه روزنى بود ، و ابليس بمانند فريشتهى از آن روزن خانه درآمد و در پيش او بيستاد ، و جمشيد او را پرسيد كه تو كيستى ؟ ابليس گفت كه من فريشتهاى ام و از آسمان فرو آمدهام تا ترا بگويم و معلوم تو بكنم كه تو كيستى كه تو خود را نمىدانى ، تا بدانى كه تو كيستى . جمشيد گفت كه بگو كه من كيستم ؟ گفت كه تو خداى آسمانى ، و اين خلقان را همه تو آفريدهاى و فريشتگان كه در آسماناند ترا باسمان خواهند بردن پيش خويش ، و اكنون مرا فرستادهاند تا ترا آگاه كنم كه تو كيستى . جمشيد گفت كه چه دليل است كه من خداى آسمانم و آن زمين ؟ گفت يك دليل آنست كه هيچ كس فريشته را نتواند ديد و تو مرا مىبينى . و دوم دليل آنست كه اكنون مدّت هشتصد سال گذشت تا ملكت و پادشاهى مشرق تا مغرب تو مىرانى ، و هرگز هيچ كس در ولايت تو نيامد و با تو بدر نيامد .
جمشيد گفت كه پس اكنون چه بايد كرد ؟ ابليس گفت كه ترا بامداد
هامش
( 1 ، 2 ) در نسخ ديگر جملهء آخر نيست .