بر مثال فريشتهاى ، و گفت خواهى كه ترا از اين اندوهان برهانم ؟
گفت بلى ، خواهم . و او را لختى مويز داد و گفت اين را به كار . و قابيل آن را بستد ، و بكشت ، و بر آمد ، و سبز گشت ، و بار برگرفت ، و انگور شيرين شد . و بفرمود تا شيرهء آن بگرفت و در چيزى كرد ، تا جوش برآورد و طلخ گشت . و چون طلخ گشته بود ، قابيل را گفت كه اين بخور تا اندوه از تو بشود . و بفرمود تا رودها بر بست چون بربط و طنبوره « 1 » و چنگ و آنچه بدين ماند و اين مزاميرها از ناى .
و قابيل و فرزندان ، آن شراب بخوردند ، و مست شدند . و سماع كردند و پاى كوفتن گرفتند و آن پوستها فرا زخم گرفتند . و فرزندان آدم و خلق آنچه بودند بريشان گرد آمدند ، تا اين شراب خوردن و رودها جنبانيدن و پوستها بر بستن ، بجهان اندر پراكنده شد . و اصل همه شراب خوردن و مزامير زدن از ايشان خاست .
قصهء اول كسى كه بت پرستيد « 2 »
امّا اين بت پرستيدن بجهان در از جمشيد آمد . و اندر همه جهان هيچ كس بت نپرستيده بود تا بروزگار جمشيد .
و سبب اين آن بود كه جمشيد پادشايى بود كه اندر همه جهان بروزگار او هيچ كس نكو روىتر ازو نبود . و از بهر آن جمشيد خواندند او را ، كه جم به زبان ايشان روشنايى بود ، و شيدا آفتاب بود و به زبان پهلوى همين باشد « 3 » . و پادشاهى اين جهان از مشرق تا مغرب همه جمشيد داشت ،
هامش
( 1 ) طنبور . ( ن . صو . خ )
( 2 ) قصة اول من عبد الاصنام . ( ن . صو )
( 3 ) كه جم به زمان آن مردمان روشنايى باشد و شيد آفتاب بود . ( خ ) - كه جم به زبان پهلوى آن وقت روشنايى بود و شيد آفتاب باشد . ( صو )