و دل تنگ همى بود كه از خواهران و برادران دور مانده بود ، و نيز كارى چنان بر دست او رفته كه برادرى چنان كشته بود ، و مىترسيد كه بيرون آيد از قصاص ، و همه روز آتش را دشنام همى دادى كه تو چرا قربان هابيل بسوختى و آن من نسوختى .
پس يك روز قابيل تنها بخانهاى در نشسته بود ، و ابليس بر وزن خانه اندر آمد و پيش او بيستاد . قابيل وى را گفت كه تو كيستى ؟ گفت كه من فريشتهاى ام و از آسمان فرو آمدهام تا ترا نصيحت كنم . گفت چه نصيحت كنى ؟ گفت نصيحت من به تو آنست كه ترا معلوم كنم كه چون بود كه آتش قربان هابيل را بسوخت و آن تو نسوخت . قابيل گفت كه من ندانم كه چرا بود . ابليس گفت از بهر آن بود كه هابيل برادر تو پنهان آتش پرستيدى ، و آتش او را دوست گرفته بود و قربان او را بسوخت ، تو نيز اگر خواهى كه آتش ترا دوست گيرد و فرمان بردار تو باشد اين آتش را سجده كن و او را هيچ دشنام مده .
پس قابيل فرمان ابليس برد و مر آتش را سجده كرد ، و فرزندان او به دو نگرستند و هم چنان كه او ، آتش پرستيدند . و اصل اين آتش پرستيدن بجهان دراز ايشان خاست كه در همه جهان مىپرستند . و اللَّه اعلم .
قصهء اول كسى كه خمر خورد « 1 »
امّا اوّل كسى كه شراب مست كننده خورد هم قابيل بود . و سبب اين آن بود كه بدان وقت كه قابيل هابيل را بكشت و بگريخت و پنهان شد از آدم و متوارى همى گرديد ، ابليس به دو راه يافت و بيامد نزديك او
هامش
( 1 ) قصهء اول من شرب الخمر . ( صو . ن )