چنان كه هنگام غربال كردن ، گندم از نخاله جدا مىشود .
( 223 ) لَتُسَاطُنَّ :
بهم زده مىشويد و مخلوط مىگرديد ، « ساط الشَىءَ » :
آن چيز را بهم زد و مخلوط كرد .
( 224 ) سَوْطَ الْقِدْرِ :
مخلوط شدن ( محتواى ) ديگ ، يعنى مانند محتواى ديگ كه در هنگام غليان زير و رو مىشود ، تمام اين مثلها اشاره به اختلاف ، جدائى و فساد نظام آن روزگار دارد .
( 225 ) الْوَشْمَة :
كلمه ، سخن .
( 226 ) الشُمُس :
جمع « شموس » ، مركبهاى چموش و سركش .
( 227 ) لُجُمُهَا :
جمع « لجام » لگامهايشان .
( 228 ) تَقَحَّمَتْ بِهِ فِى النَّارِ :
او را در آتش انداخت .
( 229 ) الذُلُل :
جمع « ذَلول » ، مركبهاى رام و تربيت شده .
( 230 ) لَا يَطَّلِعُ :
نمىرسد .
( 230 ) الْفَجّ :
راه گشاد ميان دو كوه .
( 231 ) العِرْق :
ريشه ، اصل .
( 232 ) الْجَادَّةُ :
طريق ، راه .
( 233 ) السِّنْخُ :
ريشه ، اصل ، بيخ .
خطبهء 17
( 234 ) وَكَلَهُ اللَّهُ إلى نَفْسِهِ :
خدا او را به خودش واگذاشت .
( 235 ) جَائِر عَنْ قَصْدِ السَّبِيلِ :
منحرف از جاده .
( 236 ) الْمَشْغُوف :
كسى كه چيزى را در حد اعلاء و تا سر حد عشق دوست دارد .
( 237 ) كَلامُ الْبِدْعَةِ :
سخن خود ساختهاى كه از روى هوى و هوس باشد و جزء دين نباشد .
( 238 ) رَهْنٌ بِخَطِيئَتِه :
در گرو خطاهاى خويش است .
( 239 ) قَمَشَ جَهْلًا :
نادانيها را جمع كرد ، اصل « قمش » به معنى جمع آورى متفرقات است .
( 240 ) مُوضِعٌ :
اسم فاعل ، شتابنده ، كسى كه با شتاب و به سرعت حركت كند .
( 240 ) مُوضِعٌ فِى جُهَّالِ الامَّةِ :
در ميان نادانان امت ( با نيرنگ و فريب ) بسرعت پيش مىرود . « أوضع البعير » :
شتر تند راه رفت .
( 241 ) عَادٍ :
كسى كه تند حركت كند
( 242 ) اغْبَاش :
جمع « غبش » ، تاريكىها ،