أنّ اللّه قد هداكم بأوّلنا محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و إنّ معاوية نازعني حقّا هولي فتركته لصلاح الأمّة و حقن دمائها ، و قد بايعتموني على أن تسالموا من سالمت و قد رأيت أن أسالمه و رأيت أنّ ما حقن الدّماء خير ممّا سفكها و أردت صلاحكم و أن يكون ما صنعت حجّة على من كان يتمنّى هذا الأمر ، و إن أدري لعلّه فتنة لكم و متاع إلى حين .
يعنى : همانا زيركترين زيركى ، تقواست و بدترين نابخردى بدكارى است . اى مردم ! اگر در ميان جابلقا و جابلسا ( شرق و غرب عالم ) ، مردى را بجوييد كه جدّش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله باشد ، جز من و برادرم حسين عليه السّلام را نمىيابيد و خداوند شما را با نخستين ما ، محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، هدايت كرد . و معاويه در حقّى كه از آن ماست ، با من به نزاع پرداخته است و من به خاطر رعايت مصلحت امّت و حفظ خونها ، آن را رها كردم .
و شما با من بيعت كرديد كه اگر صلح كنم ، صلح كنيد . و من چنين ديدم كه حفظ خونها ، بهتر از ريختن آن است و صلاح شما را خواستم و اينكه آنچه انجام دادم حجّتى بر كسى باشد كه اين امر ( حكومت ) را مىخواهد و نمىدانم شايد آزمونى براى شما و مهلتى تا زمانى ديگر باشد .
سراسر سخنان امام در اين موضوع حكايت از مغلوب شدن و تنها ماندن حضرتش دارد ، و گوياى آن است كه وادار به تسليم شده است و با پذيرفتن صلح ، قصد دور كردن زيانى بزرگ از دين و مسلمانان را داشته است و اين نكته در اين سخنان روشنتر از خورشيد و آشكارتر از صبح است .
دربارهء اينكه آن امام ، خود را از امامت خلع نموده است ، به خدا پناه مىبريم . زيرا امامت چيزى نيست كه پس از اعطاى آن به امام ، با سخن او ، از وى دور شود . بيشتر مخالفان ما نيز معتقدند كه خلع امامت از امام توسط خود او ، موجب خارج شدن وى از اين مقام نيست .
به اعتقاد آنان ، تنها انجام گناهان كبيره موجب خلع شدن امام از امامت مىشود . بهعلاوه [ با فرض چنين حقّى براى امام ] ، زمانى چنين خلعى درست و قابل تحقق خواهد بود كه از سر اختيار و انتخاب امام باشد ، امّا اگر وادار و ناچار بدان شده باشد ، اين خلع هيچ تأثيرى ندارد .
بهعلاوه ، آن حضرت ، حكومت را به معاويه نسپرد بلكه به خاطر عدم وجود ياران ، فريبكارى آنان و پيشگيرى از وقوع فتنه [ و حفظ جان خود و مسلمانان ] جلو رخ دادن جنگ و شكست خود را گرفت و به دنبال آن معاويه با بهرهمندى از قدرت و نفوذى كه در اختيار
تنزيه الأنبياء ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 270
مساهمون: الشريف المرتضى
ص٢٧٠