بودند ، بهطور قطع امامتش را اقرار كرده و اطاعت از حضرتش را واجب مىشمردند . امّا آن دو [ حكم ] از شرط ، عدول كردند و به همين دليل حكمشان باطل و فاسد گرديد .
بنابراين آن حضرت به آن دو قدرت خلع خود از مقام [ منيع ] امامت را نداد و خود را در معرض چنين امرى قرار نداد .
ما مىدانيم كه هركس داورى را حقّ داورى داده يا اميرى را مىگمارد تا او به حقّ حكم كرده و به واجب عمل كند امّا آن امير و داور از شرط ، عدول كند و با آن مخالفت ورزد ، گفتن اينكه نصبكنندهء وى ، او را در معرض انجام باطل قرار داده است ، درست نيست و نمىتوان مدّعى شد كه تعيينكنندهء امير ، توان عدول از واجب را به او داده است . به همين دليل قابل نكوهش و ملامت نيز نمىباشد بلكه همهء نكوهش متوجّه كسى است كه شرط را ناديده انگاشته و به حقّ حكم ننموده است .
در مورد اينكه چرا امير مؤمنان عليه السّلام در جهاد با ستمكاران تأخير كرده ، ريشهكن كردن آنان را به عهدهء زمان گذاشت ؟ نيز دليل آن را گفتيم . ما پيش از اين سستى ياران آن حضرت در يارى ايشان ، اختلاف و كارسپارى آنان به يكديگر را بيان داشتيم . جنگ ، بدون ياريگران و يكتنه ، ممكن نيست و كسى كه [ اينچنين ] متعرّض آن شود ، خود و اصحابش را به هلاكت افكنده است .
امّا اينكه چرا از ناميدن خود به امير مؤمنان روى گرداند و به ذكر نام ، [ بدون لقب ] بسنده كرده است ؛ بايد گفت : ضرورت اوضاع ، علّت آن بوده است . سرور اوّلين و آخرين ، فرستادهء خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نيز در سال « حديبيّه » و در قضيّهاى كه با سهيل بن عمرو داشت چنين كارى را انجام داد . بهعلاوه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به امير مؤمنان عليه السّلام خبر داده بود كه : ستدعى إلى مثل ذلك و تجيب على مضض يعنى : تو نيز بهمانند اين خوانده مىشوى و با وجود اكراه آن را مىپذيرى . و همان گونه كه آن حضرت فرموده بود ، اين امر اتفاق افتاد .
بنابراين آنكه به پيامبر خود اقتدا كرده است ، مورد نكوهش قرار نمىگيرد . اين مختصرى است كه شرح آن به درازا مىكشد و براى هر منصف [ و بىغرضى ] سخنى رسا و كافى است .
على عليه السّلام و عدم پشيمانى از حكميّت
سؤال : اگر امير مؤمنان عليه السّلام از مسئله حكميّت ، مطمئن بوده و نسبت بدان يقين داشته