ايشان را به پذيرفتن عضويت آن واداشته است و اين جمله در پاسخ به همهء محتواى سؤال كافى است .
على عليه السّلام و عدم فتوا به مذهب خود !
سؤال : شما از امير مؤمنان عليه السّلام ، احكام دينى را روايت كرده ، مردم را بهسوى آن حضرت مىخوانيد ، در حالى كه فقيهان ، مذهب خاصّى را ، به نام ايشان نمىشناسند و حضرتش چنان بود كه كارى را ديده و بر خلاف آن حكم نمىكرد . چرا به مذهب خود فتوا نداده ، آن را گوشزد ننمود و مردم را بدان رهنمون نگشت ؟ ضمن آنكه شما نمىتوانيد مدّعى تقيّه ، مانند رفتار ايشان در موارد گذشته ، شويد زيرا آن حضرت در مسائلى با آنان مخالفت ورزيده ، بر گفتهء خود پاى فشردهاند در حالى كه در آن سخن نيز تنها بوده است .
نظير مسئله قطع انگشتان دست دزد ، فروختن كنيزان فرزنددار ، مسائلى در حدود ( حدّهاى شرعى ) و ديگر احكامى كه تاكنون نيز وجود داشته و شناخته شدهاند ؟ ! چگونه در موردى تقيّه كرده و در موردى ديگر احساس امنيّت نموده است ؟ در حالى كه حكم همهء موارد ، از نظر مخالفت با احكام دينى يكى بوده ، به امامت و رهبرى فردى خاص ، درست دانستن يك نصّ ( تصريح آشكار ) يا باطل كردن انتخابى بستگى ندارد .
پاسخ : امير مؤمنان عليه السّلام در احكام دين مخالفتى را با آنان اظهار ننمود مگر بهگونهاى كه گروهى و لو اندك ، با آن مسئله موافق بودهاند . يا بهگونهاى كه مىدانست اين مخالفت به فسادى منجر نشده ، مقتضى آشكار كردن مخالفت و ظاهر ساختن پنهانها نبوده است . اين وضعى است كه شخص حاضر در آن روزگار ، با ديدن و شخص غايب ، با گمان ناشى از دانستههايش آن را مىداند . بهعلاوه قياسى كه به انزوا در ميان مردم و دور شدن آنان از يكديگر منجر شود نيز روا نيست . زيرا بسيارى از مردم را مىبينيم كه در ابراز مخالفت با مذهب يا سليقهاى به نهايت مىترسند ، در حالى كه از اختلاف ، در اصل آنچه بزرگتر و مهمتر بوده است ، بيمى ندارند .
به عبارتى در اين موضوع ، صغيرهاى آنان را به خشم مىآورد امّا [ وقوع گناهى ] كبيره خشمگينشان نمىسازد .
اين امر به خاطر عادات رايج در ميان مردم و عواملى است كه نزد ايشان مسلّم و قطعى تلقّى شده است . همچنين بدان جهت كه معتقدند ، اگرچه ظاهر برخى امور كوچك است امّا