نمود ، اما شكست خورد و بازگشت . عمر فرداى آن روز ، عمر پرچم را برداشت ، او هم شكست خورد و بازگشت . او سپاهيان را ترسو مىخواند و سپاهيان نيز او را ترسو مىدانستند تا اينكه پيامبر از اين رخداد ناراحت شد و فرمود : فردا پرچم را به دست كسى مىدهم كه مردى دلير و شجاع است و هرگز فرار نمىكند ، خدا و رسول خدا را دوست دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست مىدارند ؛ او بازنمىگردد ، مگر اينكه خداوند به دستان او درب را بگشايد .
فرداى آن روز ، قريش به يكديگر چنين مىگفتند : على اين كار را به اتمام نمىرساند ، به درستى كه او چنان درد چشمى دارد كه حتى جلوى پايش را نمىتواند ببيند .
على عليه السّلام وقتى كه سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را دربارهء خود شنيد ، چنين دعا كرد :
خدايا ، براى آنچه تو منع كردهاى ، عطاكنندهاى نيست و آنچه را تو عطا كنى ، منعكنندهاى ندارد .
وقتى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شب را به صبح رساند ، گروهى از مسلمانان نزد ايشان گرد آمدند ، سعد چنين مىگويد : من جلوى چشمان پيامبر و در منظرگاه او نشستم . سپس دو زانو نشسته و بعد روى پاهايم ايستادم ، به اميد اينكه پيامبر مرا صدا بزند .
پس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : على را فرابخوانيد .
مردم از هر طرف فرياد مىزدند : او از شدت درد چشم ، جلوى پايش را نمىتواند نگاه كند ، ولى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : كسى را دنبال او بفرستيد و او را صدا بزنيد !
على عليه السّلام را آوردند .
كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيره و صفات پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 262
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٢٦٢