واقع مىگردى و سپس ، خود ايشان « محمد بن عبد اللّه » را نوشتند . « 1 »
سپس پيامبر الهى صلّى اللّه عليه و آله به مدينه بازگشت .
ابو بصير كه مردى از قريش و مسلمان بود نزد پيامبر رفت . قريش دو نفر را در پى او فرستادند و به پيامبر گفتند : بر پيمانى كه بستهاى عمل كن و او را به ما بده . پيامبر او را به آنها داد .
آن دو ابو بصير را به همراه خود بردند تا اينكه به محلى به نام ذو الحليفه رسيدند . ايستادند تا كمى از خرمايى كه همراهشان بود بخورند . ابو بصير به يكى از آن دو گفت : به خدا قسم ! من همانند شمشير تو را تا به حال نديدهام . اين شمشير بسيار خوب است .
آن مرد قريشى گفت : آرى اين شمشير خوبى است و بسيار آن را آزمودهام .
ابو بصير گفت : آيا مىگذارى نگاهى به آن بيندازم ؟ پس شمشير را از مرد قريشى گرفت و با شمشير او را آنقدر زد تا مرد . مرد قريشى دوم هم فرار كرد تا به مدينه رسيد و داخل مسجد شد .
وقتى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مرد قريشى را ديد ، فرمود : او بسيار ترسيده و وحشتزده است . وقتى مرد قريشى خود را به پيامبر رسانيد ، گفت :
ابو بصير همسفرم را كشت و مىخواهد من را هم بكشد .
راوى مىگويد : وقتى ابو بصير نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمد ، به ايشان گفت : اى نبى خدا ، شما به عهد خود پايدار و وفادار ماندى و مرا به ايشان بازپس دادى ، اما خداوند مرا از دست ايشان رهايى بخشيد .
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمودند : واى بر آن كسى كه آتش جنگ را شعلهور سازد !
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 2 ، ص 335 .